حُسنِ حَسَن
خادم امام حسن مجتبی (ع)
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   
شهریور 1397
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            



این وبلاگ بمنظور معرفی شاخه ای از ابعاد وجودی امام حسن مجتبی (ع) به فعالیت مشغول شده است.




آمار

  • امروز: 31
  • دیروز: 48
  • 7 روز قبل: 160
  • 1 ماه قبل: 495
  • کل بازدیدها: 2164057





  • رتبه

  • رتبه کل دیروز: 4
  • رتبه مدرسه دیروز: 1
  • رتبه کل 5 روز گذشته: 8
  • رتبه مدرسه 5 روز گذشته: 1
  • رتبه کل 90 روز گذشته: 90
  • رتبه مدرسه 90 روز گذشته: 2






  • کاربران آنلاین

  • متین
  • رحیمی
  • مدرسه علمیه کوثر اصفهان
  • هاشم پور
  • مدرسه علمیه فاطمه الزهراء علیها السلام اهر
  • خديجه قرباني
  • ترنم گل
  • امور اجرایی کوثر بلاگ
  • رضوی
  • شمس
  • زكي زاده
  • گل نرگس
  • يك وبلاگ نويس
  • ميرزايي
  • انــــتـــــــظاری
  • حاجيلو
  • پشتیبانی کوثر بلاگ
  • تســـنیم
  • زهرا یوسفوند مفرد
  • حوزه علمیه باقرالعلوم علیه السلام
  • آسيه اسكندري
  • حسنا
  • somayye java
  • mahdi yari
  • iranembberlin97 iranembberlin97
  • علی منصوردهقان


  •   امام شناسى   ...

     

    درس دهم: حضرت مهدى دوازدهمين پيشوا و مصلح بزرگ جهانى

     

    پايان شب سيه

    هنگامى كه به وضع كنونى نظر افكنيم و سير صعودى جنايت ها، كشتارها، جنگ ها و خونريزى ها و كشمكش ها و اختلافات بين المللى و گسترش روزافزون مفاسد اخلاقى را بنگريم، از خود سؤال مى كنيم كه آيا وضع به همين صورت پيش مى رود؟ و دامنه آن جنايت ها و اين مفاسد آنچنان گسترش پيدا مى كند كه جامعه بشريت را در يك جنگ دائمى درگير ساخته و نابود مى كند؟ و يا انحرافات عقيدتى و مفاسد اخلاقى همچون باتلاق متعفّنى او را در خود فرو مى برد؟

    و يا روزنه اميدى براى نجات و اصلاح وجود دارد؟

    در برابر اين سؤال مهم دو جواب ديده مى شود:

    پاسخ اول كه از سوى بدبينى ها و مادّى گرايان مطرح مى شود، اين است كه آينده جهان تاريك است و در هر زمان هر احتمال خطرناكى وجود دارد.

    امّا آنها كه به مبانى اديان آسمانى معتقدند، مخصوصاً مسلمانان، به

    خصوص شيعيان جهان، پاسخ ديگرى به اين سؤال مى دهند و مى گويند:

    اين شام سياه قيرگون را صبح اميدى در عقب است.

    اين ابرهاى تاريك، و طوفان مرگبار، و سيل ويرانگر، سرانجام برطرف مى شود، و آسمان روشن و آفتاب درخشان و محيط آرام به دنبال آن است.

    اين گرداب هاى مخوف هميشه در برابر ما نخواهد بود، و در افقى نه چندان دور نشانه هاى ساحل نجات به چشم مى خورد.

    جهان در انتظار مصلحى بزرگ است كه با يك انقلاب صحنه عالم را به نفع حق و عدالت دگرگون مى كند.

    البته هر يك از پيروان اديان، اين مصلح بزرگ را به نامى مى نامند كه به گفته شاعر عرب:

    عباراتنا شتى و حسنك واحد *** و كل الى ذاك الجمال يشير

    «عبارات ما مختلف است امّا زيبايى تو يك چيز بيش نيست و همه گفته هاى ما به همان جمال زيبا اشاره مى كند!»

    * * *

     

    فطرت و ظهور مصلح بزرگ

    الهامات باطنى كه گاه امواجش از داورى هاى خرد نيرومندتر است نه تنها در مسئله خداشناسى، بلكه در تمام اعتقادات مذهبى مى تواند رهنمون ما باشد، و در اين مسئله نيز رهنمون ماست.

    و نشانه هاى آن:

    اولا: عشق عمومى به عدالت جهانى است، زيرا همه مردم دنيا با تمام اختلاف هايى كه دارند، بدون استثنا، به صلح و عدالت عشق مىورزند، ما همه فرياد مى زنيم و در اين راه تلاش مى كنيم و صلح و عدالت جهانى را با تمام وجود خود مى طلبيم.

    دليلى بهتر از اين براى فطرى بودن ظهور آن مصلح بزرگ پيدا نمى شود، چرا كه همه جا عمومى بودن خواسته ها دليلى بر فطرى بودن آنهاست. (دقّت كنيد)

    هر عشق اصيل و فطرى حاكى از وجود معشوقى در خارج و جاذبه و كشش آن است.

    چگونه ممكن است خداوند اين عطش را در درون جان انسان آفريده باشد و چشمه اى كه او را از اين نظر سيراب كند در خارج موجود نباشد؟

    اين جاست كه مى گوييم فطرت و نهاد عدالت طلب آدمى به وضوح صدا مى زند كه سرانجام صلح و عدالت همه جهان را فرا خواهد گرفت، و بساط ظلم و ستم و خودكامگى برچيده خواهد شد، و بشريّت به صورت يك كشور و در زير يك پرچم با تفاهم و پاكى زندگى خواهد كرد.

    ثانياً: انتظار عمومى همه اديان و مذاهب براى يك مصلح بزرگ جهانى است، تقريباً در همه اديان فصلى جالب در اين زمينه به چشم مى خورد، و مسئله ايمان به ظهور يك نجاتبخش بزرگ، براى مرهم نهادن بر زخم هاى جانكاه بشريّت، تنها در ميان مسلمانان نيست، بلكه اسناد و مدارك موجود نشان مى دهد اين يك اعتقاد عمومى و قديمى

    است كه در ميان همه اقوام و مذاهب شرق و غرب بوده است، اگر چه اسلام به حكم اين كه مذهبى است كامل تر تأكيد بيشترى روى اين مسئله مى كند.

    * * *

     

    در كتاب «زند» كه از كتب معروف زرتشتيان است بعد از ذكر مبارزه هميشگى ايزدان و اهريمنان مى گويد: «آن گاه پيروزى بزرگ از طرف ايزدان مى شود، و اهريمنان را منقرض مى سازد…

    «عالم كيهان به سعادت اصلى خود رسيده، بنى آدم بر تخت نيك بختى خواهند نشست!»

    در كتاب «جاماسب نامه» از «زردشت» چنين نقل مى كند: «مردى بيرون آيد از زمين تازيان… مردى بزرگ سر، و بزرگ تن، و بزرگ ساق، و بر آيين جد خويش و با سپاه بسيار… و زمين را پرداد كند».

    در كتاب «وشن جوك» از كتب هندوها چنين آمده: «سرانجام دنيا به كسى برگردد كه خدا را دوست دارد و از بندگان خاص او باشد».

    در كتاب «باسك» از كتب هندوها چنين مى خوانيم: «دور دنيا تمام شود به پادشاهِ عادلى در آخر زمان، او پيشواى فرشتگان و پريان و آدميان باشد، راستى حق با او باشد، و آنچه در درياها و زمين ها و كوه ها پنهان است همه را به دست آورد. از آسمان و زمين آنچه باشد خبر مى دهد و بزرگ تر از او كسى به دنيا نيايد!»

    در كتابِ «مزامير» داود كه از كتب «عهد قديم» (تورات و ملحقات آن)

    است مى خوانيم: «شريران منقطع خواهند شد، امّا متوكلان به خداوند وارث زمين خواهند شد». در همان كتاب و همان فصل آمده است: «صديقان وارث زمين شده و هميشه در آن ساكن خواهند شد». نظير همين سخن در كتاب «اشعياى نبى» از كتب تورات نيز آمده است در انجيل «متى» فصلِ 24 چنين مى خوانيم: «چون برق از مشرق بيرون مى آيد و تا به مغرب ظاهر مى گردد، فرزند انسان نيز چنين خواهد بود…».

    و در انجيل «لوقا» فصل دوازدهم مى خوانيم: «كمرهاى خود را بسته، و چراغ هاى خود را افروخته نگهداريد، و مانند كسانى باشيد كه انتظار آقاىِ خود را مى كشند، تا هر وقت بيايد و در را بكوبد بى درنگ براى او باز كنند!»

    در كتاب «علائم الظهور» چنين آمده است: «در كتب قديم چينيان، و در عقائدِ هنديان، و در بين اهالىِ اسكانديناوى، و حتى در ميانِ مصريان قديم، و بوميانِ مكزيك و نظاير آنها، عقيده به ظهور يك مصلح جهانى را مى توان يافت».

    * * *

     

    دلائل عقلى

    الف - نظام آفرينش به ما اين درس را مى دهد كه جهان بشريّت بايد سرانجام به قانون عدالت تن در دهد و تسليم نظم عادلانه و مصلح پايدار گردد.

    توضيح اين كه: جهان هستى تا آن جا كه ما مى دانيم مجموعه اى از

    نظام هاست، وجود قوانين منظم در سرتاسر اين جهان، دليل بر يكپارچگى و به هم پيوستگى اين نظام است.

    مسئله نظم و قانون و برنامه و حساب يكى از جدّى ترين و اساسى ترين مسائل اين جهان محسوب مى شود.

    از منظومه هاى بزرگ گرفته، تا يك ذرّه اتم كه چند ميليون آن را مى توان بر نوك سوزنى جاى داد، همه تابع نظام دقيقى هستند.

    دستگاه هاى مختلف تن ما، از ساختمان عجيب يك سلول كوچك گرفته، تا طرز كار مغز و سلسله اعصاب و قلب و شش ها، همه داراى آنچنان نظمى هستند كه به گفته بعضى از دانشمندان هر كدام از آنها همانند يك ساعت بسيار دقيق در بدن انسان كار مى كند، و ساختمان منظم دقيق ترين كامپيوترها در برابر آنها ناچيز و كم ارزش است.

    آيا در جهانى اين چنين، انسان كه «جزء» اين «كل» است مى تواند به صورت يك وصله ناهمرنگ و نامنظم با جنگ و خونريزى و ظلم زندگى كند؟!

    آيا بى عدالتى ها و فسادهاى اخلاقى و اجتماعى كه نوعى بى نظمى است مى تواند براى هميشه بر جامعه بشريّت حاكم باشد؟!

    نتيجه اين كه: مشاهده نظام هستى ما را به اين حقيقت متوجّه مى سازد كه سرانجام جامعه انسانيّت نيز در برابر نظم و عدالت سر فرو خواهد آورد، و به مسير اصلى آفرينش باز خواهد گشت!

    ب - سير تكاملى جامعه ها، دليل ديگرى بر آينده روشن جهان بشريّت است، چرا كه ما هرگز نمى توانيم اين حقيقت را انكار كنيم كه

    جامعه بشريّت از روزى كه خود را شناخته است، هيچ گاه در يك مرحله توقف نكرده، و دائماً رو به جلو حركت كرده است.

    در جنبه هاى مادّى، از نظر مسكن، لباس، نوع غذا، وسائل نقليه، و وسائل توليدى، يك روز در ابتدائى ترين شرايط زندگى مى كرد، امروز به مرحله اى رسيده كه عقل ها را حيران، و چشم ها را خيره مى كند و مسلماً باز اين سير صعودى ادامه مى يابد.

    از نظر علوم و دانش ها و فرهنگ نيز دائماً در سير صعودى بوده، و هر روز كشف تازه و تحقيق جديد و مطلب نوى در اين زمينه به دست آورده است.

    اين «قانون تكامل» سرانجام شامل جنبه هاى معنوى و اخلاقى و اجتماعى نيز مى شود، و انسانيّت را به سوى يك قانون عادلانه، و صلح و عدالت پايدار، و فضائل اخلاقى و معنوى، پيش مى برد، و اگر مى بينيم امروز مفاسد اخلاقى رو به افزايش است اين خود نيز زمينه را براى يك انقلاب تكاملى تدريجاً آماده خواهد كرد.

    هرگز نمى گوييم بايد فساد را تشويق كرد، ولى مى گوييم فساد وقتى از حدّ گذشت، عكس العمل آن، يك انقلاب اخلاقى خواهد بود. هنگامى كه انسان ها گرفتار بن بست ها و عواقب نامطلوب گناهان خويش شدند و سرهاى آنها به سنگ خورد، و جان هاى آنها به لب رسيد، حداقل آماده پذيرش چنين اصولى كه از ناحيه يك رهبر الهى ارائه مى شود، خواهد شد.

    * * *

    قرآن و ظهور مهدى

    در بزرگ كتاب آسمانى، آيات متعدّدى است كه بشارت اين ظهور بزرگ را مى دهد، و ما از ميان اين آيات تنها به يك آيه قناعت مى كنيم:

    در سوره نور، آيه 55 مى خوانيم: (وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض كما استخلف الذين من قبلهم); خداوند به كسانى از شما كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام مى دهند وعده خلافت روى زمين داده، همان گونه كه افرادى را كه قبل از شما بودند و ايمان و عمل صالح داشتند حكومت و خلافت داشتند».

    اين آيه به خوبى نشان مى دهد كه سرانجام، حكومت روى زمين از دست حكام جبار و زمامداران ستمگر بيرون خواهد آمد، و مؤمنان صالح بر سراسر زمين حكومت خواهند نمود.

    در دنباله همين آيه علاوه بر وعده فوق، سه وعده ديگر، نيز داده شده است; تمكين دين و نفوذ معنوى حكومت «الله» در دل ها (و ليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم)

    مبدّل شدن هر گونه ناامنى به امنيت (و ليبدلنهم من بعد خوفهم امناً)

    و ريشه كن شدن شرك از سراسر زمين (يعبدوننى لا يشركون بى شيئا)

    امام على بن الحسين(عليه السلام) در تفسير اين آيه فرمود: «هم و الله شيعتنا يفعل الله ذلك بهم على يدى رجل منا و هو مهدىّ هذه الامة; اين گروه به خدا سوگند همان پيروان مكتب ما هستند، خداوند به وسيله مردى از خاندان ما اين موضوع را تحقّق مى بخشد و او مهدى اين امّت است».(1)

     

     

    مهدى در منابع حديث

    احاديث در زمينه اين كه حكومت جهانى توأم با صلح و عدالت به وسيله فردى از خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله) به نام «مهدى» تحقّق مى يابد در منابع حديث «شيعه» و «اهل سنّت» به قدرى زياد است كه از حدّ «تواتر» نيز مى گذرد.

    و احاديث در زمينه اين كه او دوازدهمين امام و جانشين پيامبر و نهمين فرزند امام حسين(عليه السلام)و فرزند بلافصل امام حسن عسكرى است در منابع شيعه نيز متواتر است.

    در قسمت اوّل يعنى متواتر بودن احاديث ظهور مهدى از نظر منابع اهل سنّت همين قدر كافى است كه دانشمندان اهل سنّت صريحاً در كتابهايشان از آن ياد كرده اند، تا آنجا كه در رساله اى كه از طرف «رابطة العالم اسلامى»، از بزرگ ترين مراكز دينى اهل حجاز، اخيراً انتشار يافته چنين مى خوانيم: «او آخرين خلفاى راشدين دوازده گانه است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در احاديث صحاح از آن خبر داد، و احاديث مهدى از بسيارى از صحابه از پيامبر گرامى اسلام نقل شده است».

    سپس بعد از ذكر نام «بيست نفر از صحابه» كه احاديثِ مهدى(عليه السلام)را از پيامبر(صلى الله عليه وآله)نقل كرده اند، چنين ادامه مى دهد: «غير از آنها نيز گروه بسيار ديگرى احاديث را نقل كرده اند… بعضى از دانشمندان اهل سنّت كتب خاصّى پيرامون اخبار مهدى نوشته اند از جمله ابونعيم اصفهانى، ابن حجر هيثمى و شوكانى و ادريس مغربى و ابوالعبّاس ابن عبدالمؤمن هستند». سپس مى افزايد: «گروهى از بزرگان گذشته و امروز از علماى

    اهل سنّت تصريح به متواتر بودن اخبار مهدى كرده اند».

    سپس بعد از ذكر نام گروهى از آنان گفتار خود را با اين عبارت پايان مى دهد: «جمعى از حفاظ و محدثين صريحاً گفته اند كه احاديث مهدى هم از نوع حديث صحيح است و هم از نوع حديث حسن و مجموع آن قطعاً متواتر است، و اعتقاد به قيام مهدى واجب مى باشد و اين از عقايد مسلّم اهل سنّت و جماعت است و هيچ كس جز افراد جاهل و بدعت گذار آن را انكار نمى كند!»

     

    امّا در مورد احاديث شيعه

    همين اندازه كافى است كه بدانيم صدها حديث در اين زمينه از راويان مختلف از پيامبر(صلى الله عليه وآله) و ائمه هدى(عليهم السلام) نقل شده، به طورى كه از حدّ تواتر گذشته، و نزد شيعه از ضروريات مذهب گرديده است، كه احدى نمى تواند در ميان اهل مذهب وارد شود و از اعتقاد آنها بر ظهور مهدى و بسيارى از ويژگى هاى او، و علائم ظهور و چگونگى حكومت و برنامه هاى مختلف او، با خبر نگردد.

    علماى بزرگ شيعه از قرون نخستين تا به امروز كتاب هاى متعدّدى در اين زمينه نگاشته و احاديث را در آن جمع آورى كرده اند.

    ما به عنوان نمونه، دو سه حديث را در اين جا يادآور مى شويم و علاقمندان به مطالعه بيشتر در اين زمينه را به كتاب هاى «مهدى انقلابى بزرگ»، «نويد امن و امان» و ترجمه كتاب «المهدى» تأليف عالم بزرگوار سيّد صدرالدين صدر ارجاع مى دهيم.

    پيغمبر گرامى اسلام فرمود: «لو لم يبق من الدهر الا يوم لطول الله ذلك اليوم حتّى يبعث رجلا من اهل بيتى يملأها قسطاً و عدلا كما ملئت ظلماً و جوراً; اگر از احوالات عمر جهان جز يك روز باقى نماند، خداوند آن را طولانى مى كند تامردى از خاندان مرا مبعوث كند كه زمين را پر از عدل و داد كند آنچنان كه از ظلم و جور پر شده باشد».(1)

    در حديث ديگرى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «اذا قام القائم حكم بالعدل و ارتفع الجور فى ايامه و امنت به السبل و اخرجت الارض بركاتها، و رد كل حق الى اهله،… و حكم بين الناس بحكم داود و حكم محمّد(صلى الله عليه وآله)فحينئذ تظهر الارض كنوزها، و تبدى بركاتها، و لايجد الرجل منكم يومئذ موضعاً لصدقته و لبره، لشمول الغنى جميع المؤمنين…;

    هنگامى كه قائم قيام كند، حكومت را بر اساس عدالت قرار مى دهد، ظلم و جور در دوران او برچيده مى شود، جادّه ها در پرتو وجودش امن و امان مى گردد، زمين بركاتش را خارج مى سازد، و هر حقّى به صاحبش مى رسد، در ميان مردم همانند داود و محمد(صلى الله عليه وآله)داورى كند، در اين هنگام زمين گنج هاى خود را آشكار مى سازد، و بركات خود را ظاهر مى كند، و كسى مستحقّى را براى انفاق و صدقه و كمك مالى نمى يابد، زيرا همه مؤمنان بى نياز و غنى خواهند شد…»(2)

    مى دانيم در عصر غيبت مهدى (ارواحنا فداه) تداوم خط امامت و ولايت به وسيله نواب عام آن حضرت يعنى علما و فقها صورت مى گيرد.

     


     

    1. اين حديث در غالب كتب شيعه و اهل سنّت نقل شده است.

    2. بحارالانوار، ج 13 (چاپ قديم).

     

    فكر كنيد و پاسخ دهيد

     1- بينش خداپرستان و مادى گرايان درباره آينده جهان چه تفاوتى دارد؟

    2- آيا از طريق فطرت مى توان به ظهور مهدى(عليه السلام) پى برد؟

    3- آيا دليل عقلى بر اين ظهور داريم؟ كدام دليل؟

    4- قرآن در اين زمينه چه مى گويد؟

    5- بررسى سنّت در اين زمينه چگونه است؟

    موضوعات: 50 درس خدا شناسی  لینک ثابت



    [شنبه 1395-01-21] [ 10:21:00 ب.ظ ]


    فرم در حال بارگذاری ...


      امام شناسى   ...

     

    درس نهم: امامان دوازدهگانه

     

    روايات ائمه اثنى عشر

    بعد از اثبات امامت و خلافت بلافصل امام اميرالمؤمنين على بن ابيطالب(عليه السلام) سخن از امامت بقيه امامان به ميان مى آيد.

    فشرده بحث در اين زمينه نيز چنين است:

    اولا روايات متعدّدى در كتب اهل سنّت و شيعه، امروز در دست ماست كه به صورت كلّى سخن از خلافت «دوازده خليفه و امام» بعد از پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى گويد.

    اين احاديث در منابع بسيار معروف اهل سنّت مانند صحيح بخارى، صحيح ترمذى، صحيح مسلم، صحيح ابى داود و مسند احمد و امثال اين كتب نقل شده است.

    در كتاب «منتخب الاثر» دويست و هفتاد و يك حديث در اين زمينه نقل كرده كه قسمت قابل توجّهى از آن، از كتب علماى تسنّن و بقيّه از منابع شيعه است.

    به عنوان نمونه در صحيح بخارى كه معروف ترين كتاب اهل سنّت است، چنين مى خوانيم:

    در «صحيح مسلم» همين حديث را چنين نقل مى كند كه «جابر» مى گويد: از پيامبر(صلى الله عليه وآله) شنيدم فرمود: «لا يزال الاسلام عزيزاً الى اثنا عشر خليفة ثم قال كلمة لم افهمها، فقلت لابى ما قال فقال كلهم من قريش; اسلام همواره عزيز خواهد بود تا دوازده خليفه و جانشين، سپس كلمه اى فرمود كه من متوجّه نشدم و از پدرم سؤال كردم، پدرم گفت، پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود همه آنها از قريشند».(2)

    در كتاب مسندِ احمد از عبدالله بن مسعود، صحابى معروف چنين نقل شده كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله)درباره خلفاى او سؤال كردند، فرمود: «اثنا عشر كعدة نقباءِ بنى اسرائيل; «آنها دوازده نفرند، همچون نقباء و رؤساى بنى اسرائيل كه دوازده نفر بودند».(3)

     

    محتواى اين احاديث

    اين احاديث كه در بعضى «عزت اسلام» را در گرو «دوازده خليفه» و در بعضى ديگر بقا و حيات دين را تا قيامت در گرو آن دانسته، و همه را از

    قريش، و در بعضى همه را از «بنى هاشم» معرفى كرده، بر هيچ مذهبى از مذاهب اسلامى جز بر مذهب شيعه تطبيق نمى كند، چرا كه توجيه آن طبق اعتقاد اهل تشيّع كاملا روشن است، در حالى كه علماى اهل سنّت براى توجيه آن گرفتار بن بست شديدى شده اند.

    آيا منظور خلفاى چهارگانه نخستين به اضافه خلفاى بنى اميه و بنى عبّاس مى باشد؟

    در حالى كه مى دانيم نه تعداد خلفاى نخستين دوازده نفر بود، و نه به انضمام بنى اميّه، و نه بنى عباس، و اين عدد دوازده با هيچ حسابى تطبيق نمى كند.

    به علاوه در ميان خلفاى بنى اميّه كسانى مثل «يزيد» و در ميان بنى عبّاس كسانى همچون «منصور دوانيقى» و «هارون الرشيد» بودند كه در ظلم و استكبار و جنايت آنها احدى ترديد ندارد و ممكن نيست آنها به عنوان خلفاى پيامبر و مايه عزّت و سربلندى اسلام محسوب شوند، هر قدر معيارها را نيز ساده فرض كنيم باز آنها قطعاً بيرونند.

    و از اينها كه بگذريم عدد دوازده را در هيچ مورد جز ائمه دوازدهگانه شيعه نمى يابيم.

    بهتر اين است رشته سخن را در اين جا به دست يكى از علماى معروف سنّت دهيم:

    «سليمان بن ابراهيم قندوزى حنفى» در كتاب «ينابيع المودة» چنين مى گويد:

    «بعضى از محقّقين گفته اند: احاديثى كه دلالت دارد بر اين كه خلفاءِ

    بعد از رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)دوازده نفرند مشهور است، و از طرق زيادى نقل شده، آنچه با گذشت زمان به دست مى آيد اين است كه مراد رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از اين حديث، دوازده جانشين از اهل بيت و عترت او هستند، زيرا ممكن نيست اين حديث را بر خلفاى نخستين حمل كرد، چه آنان بيش از چهار نفر نيستند، و نيز بر بنى اميّه تطبيق نمى شود، زيرا آنان از دوازده نفر بيشترند، و همه آنان به جز عمر بن عبدالعزيز ظالم و ستمگر بودند، و ديگر اين كه آنان از «بنى هاشم» نبودند، و پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرموده تمام دوازده نفر از بنى هاشمند، همان گونه كه «عبدالملك بن عمر» از «جابر بن سحره» نقل مى كند; و آهسته سخن گفتن پيغمبر(صلى الله عليه وآله) در اين كه آنها از كدام طائفه هستند شاهد همين سخن است، زيرا جمعى از خلافت بنى هاشم خوشدل نبودند، و همچنين حديث قابل تطبيق بر خلفاى بنى عباس نيست، زيرا عدد آنها بيش از دوازده نفر است، و از اين گذشته آنان به آيه مودت (قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى)(1)عمل نكردند، و حديث كساء را ناديده گرفتند!

    بنابراين حديث فقط بر دوازده امامى كه از اهل بيت و عترت پيامبر(صلى الله عليه وآله) بوده اند قابل تطبيق است.

    زيرا آنان از نظر علم و دانش از همه دانشمندترند، و از نظر زهد و تقوى از همه زاهدتر، و از نظر حسب و نسب از همه عالى ترند، و آنان كسانى هستند كه علوم و دانش هاى خود را به وراثت از جدّ خود رسول خدا به دست آورده اند.

    و آنچه كه اين نظر را تأييد مى كند حديث ثقلين و احاديث فراوان ديگرى است كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله) رسيده است».(1)

    جالب اين كه در گفتوگويى كه با بعضى از علماى حجاز در سفر مكّه داشتيم، تفسير ديگرى براى اين حديث از آنها شنيدم كه چگونگى بن بستى را كه آنها در اين زمينه با آن روبه رو شده اند روشن مى سازد، آنها مى گفتند. «شايد منظور از دوازده خليفه و امير چهار خليفه نخستين است كه در آغاز اسلام بودند و تعداد ديگرى كه در آينده خواهند بود و هنوز ظاهر نشده اند»!

    و به اين ترتيب ارتباط و به هم پيوستگى اين خلفا كه از حديث پيامبر(عليه السلام) به خوبى روشن است، ناديده گرفته شده.

    امّا سخن ما اين است چه لزومى دارد كه تفسير روشن حديث را كه با امامان دوازده گانه شيعه هماهنگ است رها كنيم، و خود را به وادى هايى بيفكنيم كه بن بستش اين چنين آشكار است.

    * * *

     

    تعيين امامان با نام

    قابل توجه اين كه: در بعضى از روايات كه از طرق اهل سنّت از پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) به ما رسيده، نام دوازده امام صريحاً آمده است، و اسم و مشخّصات آنها تعيين شده!

    «شيخ سليمان قندوزى» عالم معروف اهل سنّت در همان كتاب «ينابيع المودة» چنين نقل مى كند:

    «مردى يهودى به نام نعثل، خدمت پيامبر(صلى الله عليه وآله) رسيد و در ضمن سؤالاتش، از اوصيا و جانشينان بعد از او سراغ گرفت، پيامبر(صلى الله عليه وآله) آنها را چنين معرّفى فرمود: «ان وصيى على بن ابيطالب و بعده سبطاى الحسن و الحسين تلوه تسعة ائمة من صلب الحسين

    قال يا محمّد فسمهم لى:

    قال(صلى الله عليه وآله) اذا مضى الحسين فابنه على، فاذا مضى على فابنه محمّد فاذا مضى محمّد فابنه جعفر،فاذا مضى جعفر فابنه موسى، فاذا مضى موسى فابنه على، فاذا مضى على فابنه محمّد، فاذا مضى محمّد فابنه على، فاذا مضى على فابنه الحسن، فاذا مضى الحسن فابنه الحجة محمّد المهدى(عليهم السلام) فهؤلاءِ اثنا عشر;

    وصى من على بن ابيطالب است و بعد از او دو فرزندم حسن و حسينند، و بعد از حسين نه امام از نسل او خواهد بود».

    مرد يهودى گفت نامشان را ببر.

    پيامبر فرمود: «هنگامى كه حسين از دنيا برود فرزندش على است، و هنگامى كه فرزندش على از جهان چشم بربندد فرزندش محمّد است، و هنگامى كه محمّد دنيا را وداع گويد فرزندش جعفر است، و بعد از جعفر فرزندش موسى، و هنگامى كه موسى از دنيا برود، فرزندش على است، و بعد از على فرزندش محمّد. و هنگامى كه محمّد ديده از جهان بربندد فرزندش على است. و پس از على فرزندش حسن و هنگامى كه حسن از

    جهان برود فرزندش حجّت محمّد المهدى است، اينها امامان دوازده گانه اند».(1)

    و نيز در همان كتاب ينابيع المودة به نقل از «كتاب مناقب» حديث ديگرى است كه امامان دوازده گانه را با اسم و القاب بيان كرده، و در مورد حضرت مهدى اشاره به غيبت و سپس قيام او، و پر كردن صفحه زمين از عدل و داد، آن گونه كه از ظلم و جور پر شده باشد، مى كند.(2)

    البته احاديث از طرف شيعه در اين زمينه بسيار فراوان و فوق حد تواتر است. (دقّت كنيد)

    * * *

     

    هر كس بميرد و امام زمانش را نشناسد…

    جالب اين كه در حديثى كه در كتب اهل سنّت نيز از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)آمده است مى خوانيم «من مات بغير امام مات ميتة جاهلية;كسى كه بدون امامى از جهان برود، مردن او مردن جاهليّت است!»(3)

    همين حديث در منابع شيعه به اين صورت آمده است: «من مات ولا يعرف امامه مات ميتة جاهلية; كسى كه بميرد و امام زمان خود را نشناسد مرگ جاهليّت است».(4)

     


     

    اين حديث به خوبى گواهى مى دهد كه در هر عصر و زمانى امام معصومى وجود دارد كه بايد او را شناخت، و عدم شناسائى او آنچنان زيانبار است كه انسان را در سرحد دوران كفر و جاهليّت قرار مى دهد.

    آيا منظور از امام و پيشوا در اين حديث همان كسانى است كه در رأس حكومت ها قرار دارند، چنگيزها و هارون ها و زمانداران وابسته؟

    بدون شك جواب اين سؤال منفى است، چرا كه زمامداران غالباً افرادى نادرست و ظالم و گاه وابسته به شرق و غرب، و عامل سياست هاى بيگانه بوده و هستند، و مسلماً شناسايى آنها و پذيرش امامتشان انسان را به «دارالبوار» و جهنم مى فرستد.

    پس روشن مى شود كه در هر عصر و زمانى امامى معصوم است كه بايد او را پيدا كرد و رهبرى او را پذيرا شد.

    البته اثبات امامت يكايك امامان علاوه بر طريق فوق از طريق نصوص و رواياتى كه از هر امام سابق نسبت به امام لاحق رسيده و همچنين از طريق اعجاز آنها نيز محقق است.

    1. ينابيع الموده، ص 441.
    2. ينابيع الموده، ص 442.
    3. المعجم المفهرس لالفاظ الاحاديث النبوى، ج 6، ص 302.
    4. بحارالانوار، ج 6 (چاپ قديم)، ص 16.


    فكر كنيد و پاسخ دهيد

     1- روايات ائمه اِثنا عشر در چه كتاب هايى آمده است؟

    2- محتواى اين احاديث چيست؟

    3- توجيهات نامناسبى كه براى ان احاديث شده چيست؟

    4- آيا در احاديث اهل سنّت نام ائمه دوازده گانه آمده است؟

    5- طريق ديگر براى اثبات ائمه اِثنا عشر، كدام است؟

    موضوعات: 50 درس خدا شناسی  لینک ثابت



     [ 10:20:00 ب.ظ ]


    فرم در حال بارگذاری ...


      امام شناسى   ...

     

    درس هشتم: حديث ثَقَلين و سفينه نوح

     

    اسناد حديث ثقلين

    يكى از احاديث معروف و مشهور ميان علماى سنّت و شيعه «حديث ثقلين» است.

    اين حديث را گروه عظيمى از صحابه، بلاواسطه از پيامبر(صلى الله عليه وآله) نقل كرده اند، و بعضى از علماى بزرگ راويان حديث را بالغ بر سى تن از صحابه مى دانند.(1)

    گروه كثيرى از مفسران و محدثان و مورّخان آن را در كتب خود آورده اند، و روى هم رفته در تواتر اين حديث نمى توان ترديد كرد.

    عالم بزرگوار سيد هاشم بحرانى در كتاب «غاية المرام» اين حديث را با 39 سند از دانشمندان اهل سنّت و با 80 سند از علماى شيعه نقل كرده است، و ميرحامد حسين هندى عالم بزرگوار ديگر تحقيق و تتبّع بيشترى در اين زمينه به عمل آورده، و از حدود 200 نفر از علماى اهل

    سنّت اين حديث را نقل كرده و تحقيقات خود را پيرامون اين حديث در 6 جلد كتاب بزرگ جمع آورى كرده است!

    از جمله افراد مشهورى كه آن را نقل كرده اند: ابوسعيد خدرى، ابوذر غفارى، زيد بن ارقم، زيد بن ثابت، ابورافع، جبير بن مطعم، خديفه، ضمره اسلمى، جابر بن عبدالله انصارى و ام سلمه را مى توان نام برد.

    اصل حديث به گفته ابوذر غفّارى چنين است: «او در حالى كه در خانه كعبه را گرفته بود رو به سوى مردم كرده چنين مى گفت من از پيامبر مى شنيدم كه مى فرمود: انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى و انهما لن تفترقا حتّى يردّا على الحوض!، «من در ميان شما دو يادگار گرانبها مى گذارم: قرآن و خاندانم و اين دو هرگز از هم جدا نمى شوند، تا هنگامى كه در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند، پس بنگريد و ببينيد چگونه سفارش مرا درباره اين دو رعايت مى كنيد؟»(1)

    اين روايت در معتبرترين منابع اهل سنّت از قبيل «صحيح ترمذى» و «نسائى» و «مسند احمد» و «كنزل العمال» و «مستدرك حاكم» و غير آن نقل شده است.

    در بسيارى از متون روايت تعبير به «ثقلين» (دو چيز گرانمايه) و در بعضى تعبير به «خليفتين» (دو جانشين) آمده است. كه از نظر مفهوم چندان تفاوتى با هم ندارد.

    جالب توجّه اين كه: از احاديث مختلف اسلامى استفاده مى شود كه

    اين روايت را پيامبر(صلى الله عليه وآله) در موارد مختلف به مردم گوشزد كرده است:

    در حديث «جابر بن عبدالله انصارى» مى خوانيم كه در سفر «حج» روز عرفه فرمود.

    در حديث «عبدالله بن حنطب» مى خوانيم كه در سرزمين «جحفه» (محلى است ميان مكّه و مدينه كه بعضى از حاجيان از آن جا احرام مى بندند) بيان كرد.

    در حديث «ام سلمه» مى خوانيم كه آن را در غدير خم فرمود.

    در پاره اى از احاديث آمده كه در آخرين روزهاى عمر مباركش در بستر بيمارى بيان كرد.

    و در حديثى دارد روى منبر، در مدينه بيان فرموده(1).

    حتى طبق روايتى كه دانشمند معروف اهل سنّت «ابن حجر» در كتاب «صواعق المحرقه» از پيامبر نقل مى كند مى خوانيم: پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) بعد از بيان اين حديث دست على را گرفت و بلند كرد و فرمود: «اين على با قرآن است و قرآن با على، از هم جدا نمى شوند تا در كنار كوثر بر من وارد گردند».(2)

    و به اين ترتيب روشن مى شود كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) به عنوان يك اصل اساسى روى اين مسئله بارها تكيه و تأكيد داشته است، و از هر فرصتى براى بيان اين حقيقت سرنوشت ساز استفاده مى كرده تا هرگز به دست فراموشى سپرده نشود.

     

    محتواى حديث ثقلين

    در اين جا چند نكته قابل ملاحظه است:

    1- معرّفى قرآن و عترت به عنوان «دو خليفه» يا «دو چيز گرانمايه» دليل روشنى است بر اين كه مسلمانان بايد هرگز دست از اين دو برندارند، مخصوصاً با اين قيد كه در بسيارى از روايات آمده كه مى فرمايد: «اگر اين دو را رها نكنيد هرگز گمراه نخواهيد شد.» اين حقيقت به صورت مؤكّدترى ثابت مى شود.

    2- قرار گرفتن قرآن در كنار عترت و عترت در كنار قرآن دليل بر اين است كه همان گونه كه قرآن هرگز دستخوش انحراف نخواهد شد، و از هر گونه خطا مصون و محفوظ است عترت و خاندان پيامبر نيز داراى مقام عصمت مى باشد.

    3- در بعضى از اين روايات تصريح شده كه من در روز قيامت از شما درباره طرز رفتارتان با اين دو يادگار بزرگ بازخواست مى كنم كه ببينم عملكرد شما چگونه بوده است؟

    4- بدون شك «عترت و اهل بيت» را هر گونه تفسير كنيم على(عليه السلام) از بارزترين مصداق هاى آن است، و به حكم روايات متعددى، او هرگز از قرآن جدا نشد و قرآن نيز از او جدا نگرديد.

    علاوه بر اين، در روايات متعدّدى مى خوانيم كه به هنگام نزول آيه «مباهله» پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)على و فاطمه و حسن و حسين(عليهم السلام) را صدا زد و

    فرمود: «اينها اهل بيت منند».(1)

    5- گرچه مسائل مربوط به قيامت براى ما كه در چهار ديوار اين جهان محصور هستيم دقيقاً روشن نيست، ولى به گونه اى كه از روايات استفاده مى شود منظور از «حوض كوثر» نهر مخصوصى است در بهشت با مزاياى بسيار، كه ويژه مؤمنان راستين و مخصوص پيامبر و ائمه اهل بيت و پيروان مكتب آنهاست.

    از مجموع آنچه گفتيم روشن مى شود كه مرجع امت و رهبر مسلمين بعد از پيامبر على(عليه السلام) و بعد از او نيز امامانى از اين خاندان است.

    * * *

     

    حديث سفينه نوح

    از تعبيرات جالبى كه از پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) در كتاب هاى اهل سنّت و شيعه نقل شده چيزى است كه در حديث معروف «سفينه نوح» آمده است.

    در اين حديث ابوذر مى گويد: پيامبر(صلى الله عليه وآله) چنين فرمود: «الا ان مثل اهل بيتى فيكم مثل سفينة نوح، من ركبها نجى و من تخلف عنها غرق!; خاندان و اهل بيت من همچون كشتى نوحند كه هر كس از آن استفاده كرد نجات يافت، و هر كس از آن جدا شد غرق شد».(2)

     


     

    اين حديث كه از احاديث مشهور است لزوم پيروى مردم را از على(عليه السلام)و خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله) بعد از رحلت آن حضرت نيز مؤكّداً بيان مى دارد.

    با توجه به اين كه كشتى نوح تنها پناهگاه و وسيله نجات به هنگام وقوع آن طوفان عظيم و عالم گير بود، اين حقيقت مسلم مى شود كه امت اسلام در طوفان هايى كه بعد از پيامبر(صلى الله عليه وآله) وزيدن گرفت، تنها راهشان تمسك جستن به ذيل ولاءِ اهل بيت پيامبر(صلى الله عليه وآله) بوده و هست.

    1. مشكوة المصابيح، ص 568 (چاپ دهلى) و رياض النفره، ج 2، ص 248 (به نقل از مسلم و ترمذى).
    2. مستدرك حاكم، ج 3، ص 151.

    * * *

     

    فكر كنيد و پاسخ دهيد

     1- محتواى حديث ثقلين چيست؟ و چه امتيازاتى را براى اهل بيت(عليه السلام) ثابت مى كند؟

    2- حديث ثقلين را چه كسانى نقل كرده اند؟

    3- «ثقلين» چه معنى دارد و آيا تعبير ديگرى نيز به جاى آن در احاديث آمده است؟

    4- پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) آن را در چه مواردى فرمود؟

    5- حديث سفينه نوح را از نظر سند و محتوى بيان كنيد.

    موضوعات: 50 درس خدا شناسی  لینک ثابت



     [ 10:18:00 ب.ظ ]


    فرم در حال بارگذاری ...


      امام شناسى   ...

     

    درس هفتم: حديث منزلت و حديث يوم الدار

     

    حديث «منزلة» ار بسيارى از مفسران بزرگ شيعه و اهل سنّت در ذيل آيه 142 سوره اعراف كه از رفتن موسى(عليه السلام) به مدت 40 شب به وعده گاه پروردگار و جانشين شدن هارون از او سخن مى گويد، نقل كرده اند.

    حديث چنين است: پيامبر(صلى الله عليه وآله) به سوى ميدان تبوك حركت كرد (تبوك نقطه اى بود در شمال جزيره عرب و هم مرز با قلمرو امپراطورى روم شرقى) به پيامبر خبر داده بودند كه امپراطورى روم شرقى لشكر عظيمى فراهم كرده تا به حجاز و مكّه و مدينه حمله كند، و پيش از آن كه انقلاب اسلامى با برنامه خاص انسانى و آزادى خواهى به آن منطقه صادر شود، آن را در نطفه خفه سازد. پيامبر(صلى الله عليه وآله) با لشكر عظيمى عازم تبوك شد و على(عليه السلام) را به جاى خود قرار داد.

    على(عليه السلام) عرض كرد: آيا مرا در ميان كودكان و زنان مى گذارى؟ (و اجازه نمى دهى با تو به ميدان جهاد بيايم و در اين افتخار بزرگ شركت جويم؟)

    پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «الا ترضى ان تكون منّى بمنزلة هارون من موسى الا انه

    ليس نبى بعدى؟; آيا راضى نيستى كه نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى باشى جز اين كه پيامبرى بعد از من نخواهد بود؟».

    عبارت بالا در مشهورترين كتب حديث اهل سنّت، يعنى صحيح بخارى و صحيح مسلم، نقل شده است، با اين تفاوت كه در صحيح بخارى تمام حديث آمده، و در صحيح مسلم يك بار تمام حديث و يك بار تنها جمله«انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى» به صورت يك كلمه كلّى و عام ذكر شده است.(1)

    در بسيارى از كتب اهل سنّت از جمله «سنن ابن ماجه»، «سنن ترمذى»، «مسند احمد» و كتب فراوان ديگر نقل شده است، و راويان حديث از صحابه بيش از «بيست نفر» مى باشند، از جمله: «جابر بن عبدالله انصارى» و «ابوسعيد خدرى» و «عبدالله بن مسعود» و «معاويه» مى باشند.

    ابوبكر بغدادى در «تاريخ بغداد» از عمر بن خطاب چنين نقل مى كند: مردى را ديد كه به على(عليه السلام) ناسزا مى گويد، عمر گفت: من فكر مى كنم كه تو مرد منافقى باشى زيرا از پيامبر(صلى الله عليه وآله)شنيدم كه فرمود: «انما علىّ منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى; على نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى است جز اين كه پيامبرى بعد از من نيست».(2)

    * * *

     

    قابل توجّه اين كه از منابع معتبر حديث استفاده مى شود كه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) اين سخن را تنها در داستان جنگ «تبوك» نفرمود، بلكه در هفت مورد مختلف بازگو نمود كه دليل بر عموميّت مفهوم آن است.

    1- در «يوم المواخات اوّل مكّه» يعنى روزى كه پيمان برادرى در مكّه ميان يارانش بست، على(عليه السلام) را در اين پيمان، براى خودش انتخاب نمود، و همين جمله را تكرار فرمود.

    در «يوم المواخات دوم» كه همين پيمان برادرى ميان مهاجران و انصار تكرار شدن اين جريان تكرار گرديد و پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)حديث منزلت را بار ديگر بيان فرمود.

    در آن روز كه پيامبر دستور داد درهاى خانه هايى كه به مسجد بزرگ رسول خدا باز مى شد بسته شود، و تنها در خانه على(عليه السلام) را باز گذارد، همين جمله را تكرار فرمود.

    همچنين در غزوه «تبوك» و سه مورد ديگر كه مدارك آن تمام در كتب اهل سنّت آمده است، بنابراين نه از نظر سند جايى براى ترديد در حديث منزلت باقى مى ماند و نه از نظر عموميّت مفهوم آن.

     

    محتواى حديث منزلت

    اگر با بى نظرى حديث فوق را بررسى كنيم و از پيش داورى ها خود را بركنار داريم از اين حديث مى توان استفاده كرد كه تمام مناصبى را كه هارون نسبت به موسى در ميان بنى اسرائيل داشت، جز نبوّت، على(عليه السلام)دارا بوده است، چرا كه هيچ گونه قيد و شرط ديگرى در حديث وجود ندارد.

     

     

    بنابراين چنين نتيجه مى گيريم:

    1- على(عليه السلام) افضل امت بعد از پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود (چون هارون داراى چنين مقامى بود).

    2- على(عليه السلام) وزير پيامبر(صلى الله عليه وآله) و معاون خاصّ او، و شريك در برنامه رهبريش بود، زيرا قرآن همه اين مناصب را براى هارون اثبات كرده است(1).

    3- على(عليه السلام) جانشين و خليفه پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود و با وجود او شخص ديگرى نمى توانست عهده دار اين مقام شود همان گونه كه هارون چنين مقامى را نسبت به موسى داشت.

    * * *

     

    حديث يوم الدار:

    بر اساس آنچه در تواريخ اسلامى آمده پيامبر(صلى الله عليه وآله) در سال سوّم بعثت مأمور شد كه دعوت مخفيانه خود را در مورد اسلام آشكار سازد، چنان كه در سوره حجر، آيه 94 آمده است: و انذر عشيرتك الاقربين; «بستگان نزديك خود را انذار كن».

    پيامبر(صلى الله عليه وآله) بستگان نزديكش را به خانه عمويش ابوطالب دعوت كرد، بعد از صرف غذا چنين فرمود: «اى فرزندان عبدالمطلب! به خدا سوگند، هيچ كس را در عرب نمى شناسم كه براى قومش چيزى بهتر از آنچه من

    آورده ام آورده باشد، من خير دنيا و آخرت را براى شما آورده ام، و خداوند به من دستور داده است شما را به اين آيين دعوت كنم، كدام يك از شما مرا يارى خواهيد كرد تا برادر من و وصىّ و جانشين من باشيد؟».

    هيچ كس تمايلى به اين امر نشان نداد، جز على(عليه السلام) كه از همه كوچك تر بود برخاست و عرض كرد: «اى رسول خدا! من در اين راه يار و ياور توأم»، پيامبر(صلى الله عليه وآله) دست برگردن على(عليه السلام) نهاد و فرمود: «ان هذا اخى و وصيى و خليفتى فيكم، فاسمعوا له و اطيعوه; اين برادر و وصى و جانشين من در ميان شماست، سخن او را بشنويد و فرمانش را اطاعت كنيد.» ولى آن قوم گمراه نه تنها پذيرا نشدند، بلكه به سخريه نيز پرداختند.

    حديث بالا كه به حديث «يوم الدار» (روز دعوت در خانه) معروف است به قدر كافى گوياست، و از نظر سند بسيارى از دانشمندان اهل سنّت همچون ابن ابى جرير، ابن ابى حاتم، ابن مردويه، ابونعيم، بيهقى، ثعلبى، طبرى، ابن اثير، ابوالفداء، و گروه ديگر آن را نقل كرده اند.(1)

    هرگاه حديث فوق را نيز با بى نظرى بررسى كنيم حقايق مربوط به ولايت و خلافت على(عليه السلام)براى ما روشن تر مى شود چرا كه صراحت در مسئله خلافت و ولايت دارد.

    * * *

     


     

    1. براى آگاهى بيشتر به كتاب المراجعات، ص 130 به بعد و كتاب احقاق الحق، ج 4، ص 62 به بعد مراجعه شود.

     

    فكر كنيد و پاسخ دهيد

      1- حديث منزلت چيست؟ و در چند مورد صادر شده است؟

    2- محتواى حديث منزلت چه مقاماتى را براى على(عليه السلام) ثابت مى كند؟

    3- هارون، طبق نصوص قرآنى، چه موقعيّتى نسبت به موسى داشت؟

    4- حديث منزلت را كدام دانشمندان نقل كرده اند؟

    5- حديث يوم الدار و محتوى و سند و نتيجه آن را بازگو كنيد.

    موضوعات: 50 درس خدا شناسی  لینک ثابت



     [ 10:17:00 ب.ظ ]


    فرم در حال بارگذاری ...


      امام شناسى   ...

     

    درس ششم: امامت در سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله)

     

    به هنگام مطالعه كتب احاديث اسلامى مخصوصاً منابع برادران اهل سنت انسان به انبوهى از احاديث پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) برخورد مى كند كه به روشنى مقام امامت و خلافت على(عليه السلام) را اثبات مى كند.

    انسان غرق تعجّب مى شود كه با اين همه احاديث در اين مسئله ديگر جاى ترديد باقى نمى ماند، تا چه رسد به اين كه گروهى بخواهند راهى غير از راه اهل بيت را برگزينند.

    اين احاديث كه بعضى صدها سند دارد (مانند حديث غدير) و بعضى ده ها سند، و در ده ها كتاب معروف اسلامى نقل شده، آنچنان روشن است كه اگر گفتوگوهاى اين و آن را ناديده بگيريم و تقاليد را كنار بگذاريم مسئله چنان براى ما روشن خواهد بود كه نيازى به دليل ديگر نمى بينيم.

    به عنوان نمونه چند حديث معروف از انبوه اين احاديث را در اين جا يادآور مى شويم، و براى آنها كه مايلند مطالعات بيشترى در اين زمينه

    داشته باشند منابعى را معرفى مى كنيم تا به آن مراجعه نمايند.(1)

    * * *

     

    1- حديث غدير

    بسيارى از مورّخان اسلامى نوشته اند كه پيغمبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله)در آخرين سال عمرش مراسم حج را بجا آورد، و پس از انجام آن با انبوه عظيمى از ياران قديم و جديد و مسلمانان شيفته اى كه از تمام نقاط حجاز براى انجام اين مراسم به او پيوسته بودند به هنگام بازگشت از مكّه به سرزمين «جحفه» در ميان مكّه و مدينه، و سپس به بيابان خشك و سوزان «غدير خم» كه در حقيقت چهارراهى بود كه مردم حجاز را از هم جدا مى كرد، رسيدند.

    پيش از آن كه مسلمانانى كه به نقاط مختلف حجاز مى رفتند از هم جدا شوند پيامبر دستور توقف به همراهان داد، آنها كه در پيشاپيش قافله در حركت بودند به بازگشت دعوت شدند، و عقب افتادگان نيز به قافله رسيدند، هوا بسيار داغ و سوزان بود، و سايبانى در صحرا به چشم نمى خورد، مسلمانان نماز ظهر را با پيامبر(صلى الله عليه وآله) ادا كردند، هنگامى كه تصميم داشتند به خيمه هاى خود پناه برند، پيامبر به آنها اطّلاع داد، همه بايد براى شنيدن يك پيام تازه و مهم الهى كه در ضمن خطبه مفصلى بيان مى شد آماده شوند.

    منبرى از جهاز شتران ترتيب داده شد و پيامبر(صلى الله عليه وآله) بر فراز آن قرار گرفت، و بعد از حمد و ثناى الهى مردم را مخاطب ساخته چنين فرمود:

    من به زودى دعوت خدا را اجابت كرده از ميان شما مى روم، من مسئولم، شما هم مسئوليد شما درباره من چگونه شهادت مى دهيد؟

    مردم صدا بلند كردند و گفتند: «نشهد انك قد بلغت و نصحت و جهدت فجزاك الله خيراً; «ما گواهى مى دهيم تو وظيفه رسالت را ابلاغ كردى، و شرط خيرخواهى را انجام دادى، و نهايت تلاش را در راه هدايت ما نمودى، خدا تو را جزاى خير دهد».

    پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «آيا شما گواهى به يگانگى خدا و رسالت من و حقانيّت روز رستاخيز و برانگيخته شدن مردگان در آن روز مى دهيد؟ همه گفتند: آرى گواهى مى دهيم، فرمود: خداوندا گواه باش…».

    بار ديگر فرمود: «اى مردم! آيا صداى مرا مى شنويد؟ گفتند: آرى، و به دنبال آن سكوت سراسر بيابان را فرا گرفت، و جز صداى زمزمه باد چيزى شنيده نمى شد، پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: اكنون بگوييد با اين دو چيز گرانمايه و گرانقدر كه در ميان شما به يادگار مى گذارم چه خواهيد كرد؟

    كسى از ميان جمعيّت صدا زد كدام دو چيز گرانمايه يا رسول الله؟

    پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «اول «ثقل اكبر»، «كتابِ خدا قرآن» است، دست از دامن آن برنداريد تا گمراه نشويد، دومين يادگار گران قدر من خاندان منند، و خداوند لطيف خبير به من خبر داده كه اين دو هرگز از من جدا نشوند تا در بهشت به من بپيوندند، از اين دو پيشى نگيريد كه هلاك مى شويد و عقب نيفتيد كه باز هلاك خواهيد شد!».

    ناگهان پيامبر(صلى الله عليه وآله) به اطراف خود نگاه كرد، كسى را جستوجو مى نمود، و همين كه چشمش به على(عليه السلام) افتاد، خم شد و دست او را گرفت و بلند كرد آنچنان كه سفيدى زير بغل هر دو نمايان شد و همه مردم او را ديدند و شناختند.

    در اين جا صداى پيامبر رساتر و بلندتر شد و فرمود: «ايها الناس! من اولى الناس بالمؤمنين من انفسهم؟; چه كسى از همه مردم نسبت به مؤمنين از خود آنها سزاوارتر است؟»

    گفتند: خدا و پيامبر داناترند.

    پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «خدا مولا و رهبر من است، و من مولا و رهبر مؤمنانم و نسبت به آنها از خودشان سزاوارترم»، سپس افزود:«فمن كنت مولاه فعلى مولاه; هر كس من مولا و رهبر او هستم على مولا و رهبر اوست».

    اين سخن را سه بار تكرار كرد، و به گفته بعضى از راويان حديث چهار بار، سپس سر به آسمان بلند كرد و گفت: «اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه، و احب من احبه، و ابغض من ابغضه، و انصر من نصره، و اخذل من خذله، و ادر الحق معه حيث دار!;

    خداوندا دوستان او را دوست دار، و دشمنانش را دشمن دار، محبوب دار آن كس كه او را محبوب دارد، و مبغوض دار آن كس كه كينه او به دل گيرد، يارانش را يارى كن، و ترك كنندگان ياريش را محروم ساز، حق را همراه او بدار، و او را همراه حق».

    سپس فرمود: «همه حاضران به غائبان اين خبر را برسانند».

    هنوز صفوف جمعيّت از هم متفرّق نشده بود كه جبرئيل، امينِ وحى خدا را نازل گشت و اين آيه را بر پيامبر فروخواند (اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى…);

    «امروز آيين شما را كامل و نعمت خود را بر شما تمام نمودم»!

    در اين هنگام پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «الله اكبر، الله اكبر، على اكمال الدين و اتمام النعمة و رضى الرب برسالتى و الولاية لعلى من بعدى; خدا را تكبير مى گويم، خدا را تكبير مى گويم، بر اين كه آيين خود را كامل و نعمت خويش را بر ما تمام كرد، و رضايت خود را به رسالت من، و ولايت على پس از من، اعلام داشت».

    در اين هنگام شور و غوغايى در ميان مردم افتاد، و همگان على(عليه السلام)را به اين مقام تبريك گفتند از جمله ابوبكر و عمر اين جمله را در حضور جمعيّت به على(عليه السلام)گفتند: «بخ بخ لك يابن ابيطالب اصبحت و امسيت مولاى و مولا كل مؤمن و مؤمنة; آفرين بر تو، آفرين بر تو، اى فرزند ابوطالب تو مولا و رهبر من و تمام مردان و زنان با ايمان شدى…»!

    * * *

     

    حديث فوق را با عبارات مختلف گاهى مفصّل و گاهى بسيار فشرده و كوتاه، گروه عظيمى از علماء و دانشمندان اسلام در كتب خود آورده اند، و اين حديث از احاديث متواترى است كه احدى نمى تواند در صدور آن از پيامبر(صلى الله عليه وآله) ترديد داشته باشد، تا آن جا كه نويسنده محقّق «علاّمه امينى» در كتاب معروف الغدير اين حديث را از صد و ده نفر از صحابه و

    ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله) و از سيصد و شصت دانشمند و كتاب معروف اسلامى، نقل كرده است، و در غالب كتب تفسير و تاريخ و حديث برادران اهل سنّت آمده است، حتّى گروه عظيمى از علماى اسلام كتاب مستقل درباره خصوص اين حديث نگاشته اند، از جمله مرحوم علاّمه امينى كه خود كتاب مستقل بسيار پرمايه و كم نظيرى در اين باره نوشته، نام بيست و شش تن از علماى اسلام را كه درباره حديث غدير «كتاب جداگانه» نوشته اند نام برده است.

    * * *

     

    جمعى از كسانى كه سند حديث را غير قابل انكار ديده اند سعى داشته اند در دلالت آن در مسئله امامت و خلافت ترديد كنند، و مولا را در اينجا تنها به معنى «دوست» تفسير كنند، در حالى كه دقّت در مضمون حديث، و شرايط زمانى و مكانى آن و قرائن ديگر به خوبى گواهى مى دهد كه هدف از آن چيزى جز مسئله امامت و ولايت به معنى رهبرى همه جانبه خلق نبوده است:

    الف - آيه تبليغ كه در بحث گذشته آورديم و قبل از اين ماجرا نازل شده، با آن لحن تند و داغ و قرائنى كه در آن بود به خوبى گواهى مى دهد كه سخن از دوستى و صداقت معمولى نبوده، چرا كه اين امر جاى نگرانى نبود و اين همه اهميّت و تأكيد لازم نداشت، همچنين آيه «اكمال دين» كه بعد از آن نازل شده گواه بر اين است كه مسئله فوق العاده مهمّى همچون مسئله رهبرى و جانشينى پيامبر(صلى الله عليه وآله) مطرح بوده است.

     

     

    ب - طرز پياده شدن حديث با آن همه مقدّمات در آن بيابان سوزان با آن خطبه مفصّل و با اقرار گرفتن از مردم و در آن شرايط حسّاس زمانى و مكانى همه دليل بر مدّعاى ماست.

    ج - تبريك هايى كه از ناحيه گروه ها و اشخاص مختلف به على(عليه السلام)گفته شد و نيز اشعارى كه شعرا در همان روز و بعد از آن سرودند، همه بيانگر اين واقعيت است كه سخن از نصب على(عليه السلام) به مقام والاى امامت و ولايت بوده و نه چيز ديگر.

    * * *

     

     

    فكر كنيد و پاسخ دهيد

      1- داستان غدير را شرح دهيد.

    2- حديث غدير با چند سند از پيامبر(صلى الله عليه وآله) و در چند كتاب معروف اسلامى نقل شده؟

    3- چرا «مولا» در حديث غدير به معنى رهبر و امام است نه به معنى دوست؟

    4- پيامبر(صلى الله عليه وآله) چه دعايى بعد از ماجراى غدير در حق على(عليه السلام)فرمود؟

    5- «غدير» و «جحفه» كجاست؟

    موضوعات: 50 درس خدا شناسی  لینک ثابت



     [ 10:16:00 ب.ظ ]


    فرم در حال بارگذاری ...


      امام شناسى   ...

     

    درس پنجم: قرآن و امامت

     

    قرآن اين بزرگ كتاب آسمانى ما بهترين راهگشا در همه چيز، و در مسئله امامت است، و آن را از ابعاد مختلفى مورد بررسى قرار داده است.

    * * *

     

    1- قرآن امامت را از سوى خدا مى شمرد:

    همان گونه كه در داستان ابراهيم(عليه السلام) قهرمان بت شكن در بحث هاى گذشته خوانديم قرآن مرحله امامت و پيشوايى ابراهيم(عليه السلام)را بعد از نيل به مقام نبوّت و رسالت و انجام امتحانات بزرگ مى شمرد، و در سوره بقره، آيه 124 مى گويد: (و اذا بتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال انى جاعلك للناس اماما); «خداوند ابراهيم را آزمايش هاى بزرگى كرد، هنگامى كه از عهده آزمايش ها به خوبى برآمد، فرمود من تو را امام و پيشواى خلق قرار دادم»

    قرائن قرآنى و تاريخى مختلف نشان مى دهد كه رسيدن به اين مقام بعد از مبارزه با بت پرستان بابل، و هجرت ابراهيم به شام، و ساختن

    خانه كعبه و بردن فرزندش اسماعيل به قربانگاه بوده است.

    جايى كه نبوّت و رسالت بايد از طرف خدا تعيين گردد، مقام امامت و رهبرى همه جانبه خلق كه اوج تكامل رهبرى است به طريق اولى بايد از سوى خدا تعيين گردد، و اين چيزى نيست كه ممكن باشد به انتخاب مردم صورت گيرد.

    وانگهى خود قرآن در همين جا چنين تعبير مى كند: (انّى جاعلك للناس اماما); «من تو را امام و پيشوا قرار دادم.

    همان گونه كه در سوره انبياء آيه 73 نيز درباره جمعى از پيامبران بزرگ خدا ابراهيم و لوط و اسحاق و يعقوب مى گويد: (و جعلنا هم ائمة يهدون بأمرنا); «ما آنها را امامان قرار داديم كه به فرمان ما مقام هدايت را بر عهده داشتند».

    شبيه اين تعبير در بعضى ديگر از آيات قرآن ديده مى شود كه نشان مى دهد اين منصب الهى به وسيله خداوند بايد تعيين گردد.

    از اين گذشته هنگامى كه در دنباله همان آيه مربوط به امامت ابراهيم(عليه السلام)مى خوانيم كه او تقاضاى اين منصب را براى جمعى از فرزندان و نسل آينده خود كرد، اين پاسخ را شنيد كه (لا ينال عهدى الظالمين) اشاره به اين كه دعاى تو مستجاب شد امّا آنهايى كه مرتكب ظلمى شده اند از ميان فرزندان تو هرگز به اين مقام والا نمى رسند.

    با توجّه به اين كه «ظالم» از نظر لغت، و همچنين منطق قرآن، معنى گسترده اى دارد كه همه گناهان اعم از شرك آشكار و مخفى و هر گونه ظلم بر خويشتن و ديگران را شامل مى شود، و با توجه به اين كه آگاهى از

    اين امر به طور كامل جز براى خدا ممكن نيست چرا كه تنها خدا از نيّات مردم و باطن آنها آگاه است، روشن مى گردد كه تعيين اين مقام تنها به دست خداست.

    * * *

     

    2- آيه تبليغ

    در سوره مائده ، آيه 67 چنين مى خوانيم:

    (يا ايّها الرّسول بلّغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته و الله يعصمك من الناس ان الله لا يهدى القوم الكافرين); «اى پيامبر آنچه از سوى پروردگارت بر تو نازل شده به مردم برسان، و اگر اين كار را نكنى رسالت او را انجام نداده اى، و خداوند تو را از (خطرات احتمالى) مردم نگاه مى دارد، و خداوند جمعيّت كافران (لجوج) را هدايت نمى كند».

    لحن اين آيه نشان مى دهد كه سخن از مأموريت سنگينى مى گويد كه بر دوش پيامبر(صلى الله عليه وآله) قرار داشته، و نگرانى هاى خاصّى از هر سو آن را گرفته بوده است، رسالتى كه ممكن بوده با مخالفت هايى از سوى گروهى از مردم روبه رو شود، لذا آيه مؤكداً به پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمان ابلاغ آن مى دهد، و در برابر خطرات احتمالى و نگرانى ها به او اطمينان خاطر مى بخشد.

    اين مسئله مهم مسلماً مربوط به توحيد و شرك يا مبارزه با دشمنانى از يهود و منافقان و غير آنها نبوده، چرا كه تا آن زمان (هنگام نزول سوره مائده) اين مسئله كاملا حل شده بود.

    ابلاغ احكام ساده اسلامى نيز داراى چنين نگرانى و اهميّتى نبوده،

    چرا كه طبق ظاهر آيه فوق حكمى بوده هم سنگ و هموزن رسالت كه اگر ابلاغ نمى شد حق رسالت ادا نشده بود. آيا چيزى جز مسئله جانشينى و خلافت پيامبر مى تواند باشد؟ به خصوص اين كه آيه در اواخر عمر پيامبر نازل شده است، و تناسب با مسئله خلافت دارد، كه تداوم مسئله نبوّت و رسالت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) است.

    علاوه بر اين روايات زيادى از جميع كثيرى از صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله) از جمله زيد بن ارقم، ابوسعيد خدرى، ابن عباس، جابر بن عبدالله انصارى، ابوهريره، حذيفه و ابن مسعود نقل شده كه بعضى از اين روايات به يازده طريق به ما رسيده و گروه عظيمى از دانشمندان اهل سنّت اعم از مفسران و محدّثان و مورخان، آنها را نقل كرده اند كه آيه فوق درباره على(عليه السلام) و داستان روز غدير نازل شده است.(1)

    ماجراى «غدير» را به خواست خدا بعداً در بحث «روايات و سنّت» ذكر خواهيم كرد، ولى در اين جا همين اندازه يادآور مى شويم كه اين آيه نشانه روشنى است بر اين كه پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله)موظّف بوده كه به هنگام بازگشت از آخرين حج و در اواخر عمرش على(عليه السلام) را رسماً به جانشينى خود نصب كرده و به عموم مسلمانان معرّفى كند.

    * * *

     

    3- آيه اطاعت اولوالامر

    در آيه سوره نساء ، آيه 59 مى خوانيم: (يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم); «اى كسانى كه ايمان آورده ايد اطاعت كنيد خدا را، و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولوالامر را».

    در اينجا اطاعت «اولوالامر» بدون هيچ گونه قيد و شرط در كنار اطاعت خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله) قرار گرفته است.

    آيا منظور از «اولوالامر» زمامداران و حكام در هر زمان و هر محيط هستند؟ و فى المثل مسلمانان هر كشورى در عصر ما موظفند مطيع بى قيد و شرط زمامدارانشان باشند؟ (آن گونه كه جمعى از مفسران اهل سنّت گفته اند).

    آيا منظور از آن پيروى از زمامداران است مشروط به اين كه حكمشان بر خلاف احكام اسلام نباشد؟ اين نيز با مطلق بودن آيه سازگار نيست.

    و آيا منظور خصوص صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله) است؟ اين احتمال نيز با مفهوم گسترده اى كه آيه براى هر عصر و زمان دارد سازگار نمى باشد.

    بنابراين به وضوح مى فهميم كه منظور از آن پيشواى معصومى است كه در هر عصر و زمان وجود دارد كه اطاعتش بى قيد و شرط واجب، و فرمانش همچون فرمان خدا و پيامبر لازم الاجرا است.

    احاديث متعدّدى كه در منابع اسلامى در اين زمينه وارد شده و

    «اولوالامر» را تطبيق بر على(عليه السلام)يا ائمه معصومين كرده است گواه ديگر اين مدّعاست.(1)

    * * *

     

    4- آيه ولايت

    در سوره مائده آيه 55 مى خوانيم: (انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزّكوة و هم راكعون)«ولى و رهبر شما تنها خدا است و پيامبرش و آنها كه ايمان آورده و نماز را برپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى پردازند».

    قرآن با توجّه به كلمه «انّما» كه در لغت عرب براى انحصار است ولى و سرپرست مسلمانان را در سه كس خلاصه مى كند: «خدا، پيامبر و كسانى كه ايمان آوردند و در حال ركوع زكات مى دهند».

    شك نيست كه منظور از «ولايت» دوستى مسلمانان با يكديگر نيست، چرا كه دوستى همگانى احتياج به اين قيد و شرط ندارد همه مسلمانان با هم دوست و برادرند هر چند در حال ركوع زكاتى نپردازند، بنابراين «ولايت» در اينجا به همان معنى سرپرستى و رهبرى مادى و معنوى است، به خصوص اين كه در رديف «ولايت خدا» و «ولايت پيامبر» قرار گرفته است.

    اين نكته نيز روشن است كه آيه فوق با اوصافى كه در آن آمده اشاره

    به شخص معينى مى كند كه در حال ركوع زكات پرداخته است، وگرنه لزومى ندارد كه انسان به هنگام ركوع نماز زكات خود را بپردازد، اين در حقيقت يك نشانه است نه يك توصيف.

    مجموع اين قرائن نشان مى دهد كه آيه فوق اشاره پرمعنايى به داستان معروف على(عليه السلام) است كه حضرت مشغول ركوع نماز بود، مستمندى در مسجد پيامبر(صلى الله عليه وآله)تقاضاى كمك كرد، كسى جواب مساعد به او نداد، در همان حال على(عليه السلام) با انگشت كوچك دست راست خود اشاره كرد، شخص نيازمند نزديك آمد و انگشترى پرارزشى كه در دست آن حضرت بود بيرون آورد پيامبر(صلى الله عليه وآله) با گوشه چشم جريان را مشاهده مى كرد، بعد از نماز سر به آسمان بلند كرد و چنين گفت: «خداوند! برادرم موسى از تو تقاضا كرد كه روح او را وسيع گردانى، و كارها را بر او آسان كنى، و گره از زبانش بگشائى، و هارون برادرش را وزير و ياورش قرار دهيد… خداوندا! من محمّد پيامبر و برگزيده توام، سينه مرا گشاده دار، و كارها را بر من آسان كن، از خاندانم على را وزير من فرما تا به وسيله او پشتم قوى و محكم گردد.هنوز دعاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) پايان نيافته بود كه جبرئيل نازل شد و آيه فوق را با خود آورد.

    جالب اين كه بسيارى از مفسران بزرگ اهل سنّت و مورخان و محدثان آنان نزول اين آيه را درباره على(عليه السلام) نقل كرده اند و گروهى از صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه متجاوز از ده نفر مى شوند شخصاً از پيامبر(صلى الله عليه وآله)اين حديث را آورده اند.(1)

     

    آيات در زمينه ولايت فراوان است، ما فقط به چهار آيه فوق در اين مختصر قناعت مى كنيم.

    * * *

     

    [ 265 ]

    فكر كنيد و پاسخ دهيد

     1- نصب و تعيين امام از نظر قرآن به دست كيست؟

    2- آيه تبليغ در چه شرايطى نازل شد و محتواى آن چيست؟

    3- اطاعت بى قيد و شرط درباره چه كسانى معقول است؟

    4- به چه دليل آيه «انّما وليكم الله…» اشاره به رهبرى و امامت دارد؟

     

    5- از مجموع آيات قرآن در زمينه مسئله ولايت چه مسائلى را مى توان استفاده كرد؟

     

    موضوعات: 50 درس خدا شناسی  لینک ثابت



     [ 10:16:00 ب.ظ ]


    فرم در حال بارگذاری ...


      امام شناسى   ...

     

    درس چهارم: نصب امام(عليه السلام) بر عهده كيست؟

     

    گروهى از مسلمانان (اهل سنّت) معتقدند پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) ديده از جهان فرو بست در حالى كه جانشينى براى خود نصب نكرده بود و معتقدند اين وظيفه بر عهده خود مسلمانان است كه پيشوا و رهبرى براى خود برگزينند، و از طريق «اجماع مسلمين» كه يكى از دلائل شرعى است اين كار صورت گيرد.

    آنها اضافه مى كنند اين برنامه انجام شد، نخست خليفه اوّل به اجماع امّت به خلافت برگزيده شد.

    و او نيز شخصاً خليفه دوّم را به عنوان خليفه معرفى كرد.

    و خليفه دوّم نيز شورائى مركب از شش نفر تعيين نمود تا جانشين او را برگزيند.

    اين شورا مركب بود از: على(عليه السلام)، عثمان، عبدالرحمن بن عوف، طلحه، زبير و سعد بن ابىوقاص.

    اين شورا با اكثريت سه نفر يعنى سعد بن ابىوقاص، عبدالرحمن و طلحه به عثمان رأى داد (خليفه دوم تصريح كرده بود كه اگر سه نفر در

    يك طرف و سه نفر ديگر در طرف مقابل قرار گيرند آن طرف كه عبدالرحمن بن عوف (داماد عثمان) در آن است برگزيده شود!

    در اواخر دوران خلافت عثمان مردم به دلائل مختلفى بر او شوريدند و او بى آن كه بتواند جانشينى شخصاً يا از طريق شورا برگزيند كشته شد.

    در اين هنگام عموم مسلمانان به على(عليه السلام) روى آوردند و با او به عنوان جانشين پيامبر(صلى الله عليه وآله)بيعت كردند جز معاويه كه فرماندار شام بود، و يقين داشت على(عليه السلام) او را در پست خود ابقا نخواهد كرد.

    و پرچم مخالفت برافراشت، و سرچشمه حوادث شوم و مرگبارى در تاريخ اسلام و منجر به ريخته شدن خون گروه عظيمى از بى گناهان شد.

    در اين جا از نظر روشن شدن بحث هاى علمى و تاريخى سؤالات زيادى در اين زمينه داريم كه چند قسمت مهم آن را مطرح مى كنيم:

    * * *

     

    آيا امّت مى تواند اقدام به نصب جانشين پيامبر كند؟

    پاسخ اين سؤال چندان پيچيده نيست، اگر امامت را به معنى زمامدارى ظاهرى جامعه مسلمين بدانيم انتخاب زمامدار از طريق مراجعه به آراءِ مردم كار متداولى است.

    ولى اگر امامت را به همان معنى كه قبلا شرح داديم و از قرآن مجيد استفاده كرديم بدانيم بدون شك هيچ كس جز خدا و يا پيامبر (آن هم به الهام الهى) نمى تواند امام و خليفه را تعيين كند.

    زيرا شرط امامت طبق اين تفسير داشتن علم وافر به تمام اصول و

    فروع اسلام است. علمى كه از منبع آسمانى مايه بگيرد و متّكى به علم پيامبر باشد تا بتواند از شريعت اسلام حفاظت كند.

    شرط ديگر آن است كه امام(عليه السلام) معصوم باشد يعنى از هر گونه خطا و گناه مصونيت الهى داشته باشد، تا بتواند مقام امامت و رهبرى معنوى و مادى، ظاهرى و باطنى امت را بر عهده گيرد، و همچنين زهد و پارسايى و تقوى و شهامتى كه لازمه تصدّى اين پست مهم است.

    تشخيص اين شرايط مسلماً جز به وسيله خدا و پيامبر امكان پذير نيست، اوست كه مى داند روح عصمت در درون جان چه كسى پرتوافكن است، و اوست كه مى داند حدّ نصاب علم لازم براى احراز مقام امامت، و زهد و وارستگى و شجاعت و شهامت در چه كسى موجود است.

    آنها كه نصب امام و خليفه پيامبر را به دست مردم سپرده اند در حقيقت مفهوم قرآنى امامت را تغيير داده، و محدود به زمامدارى معمولى و سامان دادن به امور دنياى مردم دانسته اند، وگرنه شرايط امامت به معنى جامع و كامل تنها به وسيله پروردگار قابل تشخيص است، و اوست كه از اين صفات با خبر است.

    درست همان گونه كه شخص پيامبر را نمى توان از طريق آراءِ مردم برگزيد، بلكه بايد حتماً از سوى خداوند انتخاب و از طريق معجزات معرّفى گردد، زيرا صفات لازم در پيامبر را جز خدا كسى تشخيص نمى دهد.

    * * *

     2- آيا پيامبر جانشينى براى خود نصب نكرد؟

    بدون شك آيين اسلام يك آيين «جهانى» و «جاودانى» است، و طبق صريح آيات قرآن مخصوص به زمان و مكان معينى نمى باشد.

    اين نيز جاى ترديد نيست كه در زمان وفات پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) اين آيين آسمانى از جزيره عربستان فراتر نرفته.

    از سوى ديگر سيزده سال از عمر پيامبر(صلى الله عليه وآله) در مكّه تنها به مبارزه با شرك و بت پرستى گذشت، و ده سال ديگر عمر پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه از زمان هجرت آغاز شد و دوران شكوفايى اسلام بود نيز بيشتر به «غزوات» و جنگ هاى تحميلى دشمنان سپرى شد.

    گرچه پيامبر(صلى الله عليه وآله) شب و روز به تبليغ و تعليم مسائل اسلامى مى پرداخت و اسلام نوپا را در تمام ابعاد معرّفى مى كرد، ولى باز مسلّماً تحليل بسيارى از مسائل اسلامى نياز به زمان بيشترى داشت، و مى بايست شخصى همانند پيامبر(صلى الله عليه وآله) اين مسئوليّت سنگين را بعد از او بر عهده گيرد.

    از همه اينها گذشته پيش بينى وضع آينده، و فراهم آوردن مقدّمات تداوم مكتب از مهم ترين امورى است كه هر رهبرى به آن مى انديشد، و هرگز به خود اجازه نمى دهد كه اين مسئله اساسى را به دست فراموشى بسپارد.

    از اينها كه بگذريم پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) براى ساده ترين مسائل زندگى گاه دستوراتى بيان كرده، آيا براى مسئله خلافت و زعامت و امامت مسلمين نبايد برنامه اى تعيين كند؟!

     

    مجموع اين جهات سه گانه، دليل روشنى است بر اين كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)حتماً روى مسئله تعيين جانشين اقدام كرده است، و بعداً به خواست خدا نمونه هايى از روايات مسلم اسلامى را در اين زمينه خواهيم آورد كه اين واقعيّت منطقى را روشن تر مى كند كه پيامبر هرگز در طول عمر خود از اين مسئله حياتى غافل نماند هر چند امواج سياست هاى خاصّى بعد از پيامبر(صلى الله عليه وآله) كوشيدند كه اين مطلب در اذهان مردم وارد كنند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) جانشين تعيين نكرده است.

    آيا باوركردنى است كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در غزواتى كه چند روزى از مدينه بيرون مى رفت (همانند غزوه تبوك) مدينه را خالى نگذارد، و اقدام به تعيين جانشين كند، ولى براى بعد از مرگ خود هيچ اقدامى ننمايد، و امت را در ميان انبوهى از اختلافات و سرگردانى ها به حال خود رها سازد، و تداوم اسلام را از طريق رهنمود براى آينده به طور كامل تضمين ننمايد؟!

    مسلماً عدم تعيين جانشين خطرات بزرگى براى اسلام نوپا داشت، و عقل و منطق مى گويد چنين امرى محال است كه از پيامبر اسلام سر زند.

    آنها كه مى گويند اين كار را ر عهده امّت گذارده لااقل بايد مدركى نشان دهند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) به اين موضوع تصريح كرده است، در حالى كه هيچ گونه مدركى براى اين واگذارى ندارند.

    * * *

     

     

    3- اجماع و شورا

    فرض كنيم پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) اين امر حياتى را ناديده گرفته باشد، و مسلمانان خود موظف به اين انتخاب بوده باشد، ولى مى دانيم «اجماع» به معنى اتفاق مسلمين است، و هرگز چنين اتفاقى در مورد خلافت خليفه اوّل حاصل نشد، تنها جمعى از صحابه كه در مدينه بودند، بر اين كار تصميم گرفتند، مردم ساير بلاد اسلام هرگز در اين تصميم گيرى مشاركت نداشتند، و در خود مدينه نيز على(عليه السلام) و گروه عظيمى از بنى هاشم در اين تصميم هيچ گونه دخالتى نداشتند، بنابراين چنين اجماعى قابل قبول نيست.

    وانگهى اگر اين روش صحيح باشد چرا «خليفه اوّل» در مورد انتخاب جانشين خود چنين نكرد؟

    چرا شخصاً جانشين خود را برگزيد؟ اگر تعيين يك نفر كافى است پيامبر(صلى الله عليه وآله) از همه اولى بود كه اين كار را بكند، و اگر بيعت بعدى مردم اين مشكل را حل كند در مورد پيامبر بهتر حل مى كند.

    از اين گذشته مشكل سوم در مورد خليفه سوّم پيش مى آيد كه چرا خليفه دوّم هم روشى را كه خليفه اوّل با آن انتخاب شده بود كنار گذاشت و هم سنّتى را كه خودش با آن روى كار آمده بود شكست يعنى نه به سراغ اجماع رفت و نه تعيين فردى بلكه شوراى كذائى را مأمور اين كار نمود.

    اصولا اگر «شورا» صحيح است چرا محدود به شش نفر باشد؟ و رأى سه نفر از شش نفر كافى باشد؟

     

    اينها سؤالاتى است كه براى هر محقّقى در تاريخ اسلام پيدا مى شود و بى جواب بودن اين سؤالات دليل بر اين است كه راه نصب امام اينها نبوده است.

    * * *

     

    4- على(عليه السلام) از همه لايق تر بود

    فرض مى كنيم پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) كسى را به جانشينى خود معرّفى نكرده، باز فرض مى كنيم اين امر بر عهده مردم بوده، ولى آيا مى توان به هنگام انتخاب كردن كسى را كه از نظر علم و تقوى و امتيازات ديگر بر همه برترى دارد كنار گذاشت و به سراغ كسانى رفت كه در مراحل بعد از او هستند؟!

    گروه عظيمى از دانشمندان اسلام حتّى از اهل تسنن صريحاً نوشته اند كه على(عليه السلام)نسبت به مسائل اسلامى از همه آگاه تر بود، و روايات و آثارى كه از آن حضرت باقى مانده شاهد گوياى اين واقعيّت است، تاريخ اسلام مى گويد او پناهگاه امّت در همه مشكلات علمى بود، و حتّى اگر از خلفاى ديگر مسائل مشكل و پيچيده را سؤال مى كردند، به على(عليه السلام) ارجاع مى دادند.

    شجاعت و شهامت، تقوى و زهد و صفات برجسته ديگر او از همه برتر بود، بنابراين به فرض كه بايد مردم كسى را براى اين منصب برگزينند على(عليه السلام) از همه لايق تر و شايسته تر بود (البته اين بحث ها مدارك بسيار وسيع و گسترده اى دارد كه اين مختصر جاى آن نيست).

    * * *

     

     

    فكر كنيد و پاسخ دهيد

      1- چرا مردم نمى توانند امام و خليفه پيامبر را برگزينند؟

    2- آيا عقل و منطق مى گويد پيامبر(صلى الله عليه وآله) براى خود جانشين تعيين كرد يا نه؟

    3- طرز گزينش خلفاى سه گانه نخستين چگونه بود؟

    4- آيا طرق انتخاب آنان منطبق بر موازين علمى و اسلامى بود؟

    5- به چه دليلى على(عليه السلام) از همه لايق تر بود؟

    موضوعات: 50 درس خدا شناسی  لینک ثابت



     [ 10:14:00 ب.ظ ]


    فرم در حال بارگذاری ...


      امام شناسى   ...

     

    درس سوّم: شرايط و صفات ويژه امام(عليه السلام)

     

    قبل از هر چيز در اين بحث توجّه به يك نكته ضرورى است و آن اين كه:

    از قرآن مجيد به خوبى استفاده مى شود كه «مقام امامت» برترين مقامى است كه يك انسان ممكن است به آن برسد، حتّى برتر از مقام «نبوت» و «رسالت» است، زيرا در داستان ابراهيم پيامبر بت شكن(عليه السلام)چنين مى خوانيم:

    (و اذابتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال انى جاعلك للناس اماما قال و من ذريتى قال لا ينال عهدى الظالمين);(1)

    «خداوند ابراهيم را با امور مهمّى آزمايش كرد، و او از عهده همه آزمون هاى الهى برآمد، خداوند به او فرمود تو را به مقام امامت و پيشوايى مردم منصوب كردم، ابراهيم گفت از فرزندانم نيز (علاقه دارم حائز اين مقام شوند) فرمود (چنين خواهد شد ولى بدان) عهد امامت

    هرگز به ستمكاران نمى رسد. (و آنها كه آلوده شرك يا گناهى باشند ممكن نيست به اين مقام والا برسند».

    به اين ترتيب ابراهيم بعد از پيمودن مرحله نبوت و رسالت و پيروزى در آزمون هاى مختلف به اين مقام ارجمند، مقام پيشوايى ظاهرى و باطنى مادى و معنوى مردم ارتقاء يافت.

    پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) نيز علاوه بر مقام نبوت و رسالت داراى مقام امامت و رهبرى خلق بود، گروهى از پيامبران ديگر نيز داراى چنين مقامى بودند، اين از يك سو.

    از سوى ديگر مى دانيم شرايط و صفات لازم براى بر عهده گرفتن هر مقام تناسب با وظايف و مسئوليّت هايى دارد كه شخص بايد در آن مقام انجام دهد، يعنى هر قدر مقام والاتر و مسئوليّت ها سنگين تر باشد، به همان نسبت شرايط و صفات لازم سنگين تر خواهد بود.

    مثلا در اسلام كسى كه عهده دار مقام قضاوت و حتّى شهادت دادن و امام جماعت بودن مى شود بايد عادل باشد، جايى كه براى اداى يك شهادت يا بر عهده گرفتن حمد و سوره در نماز جماعت، عدالت لازم باشد، پيداست كه براى رسيدن به مقام امامت، با آن اهميت فوق العاده اى كه دارد، چه شرايطى معتبر است.

    روى هم رفته شرايط زير در امام(عليه السلام) حتمى است:

    * * *

     

    1- معصوم بودن از خطا و گناه

    امام(عليه السلام) بايد همانند پيامبر داراى مقام عصمت يعنى مصونيّت از «گناه» و «اشتباه» باشد، وگرنه نمى تواند رهبر و الگو و نمونه و اسوه مردم باشد و مورد اعتماد جامعه قرار گيرد.

    امام(عليه السلام) بايد تمام قلب و جان مردم را تسخير كند، و فرمانش بى چون و چرا قابل قبول باشد، كسى كه آلوده گناه است، هرگز ممكن نيست چنين مقبوليتى پيدا كند و از هر نظر مورد اعتماد و اطمينان باشد.

    كسى كه در كارهاى روزانه خود گرفتار اشتباه و خطا مى شود چگونه ميتوان در كارهاى جامعه بر نظرات او تكيه كرد، و بى چون و چرا اجرا نمود؟

    بدون شك پيامبر بايد معصوم باشد، اين شرط در امام(عليه السلام) به دليلى كه در بالا آورديم نيز لازم است.

    اين سخن را از طريق ديگرى نيز مى توان اثبات نمود، و آن اين كه همان«قاعده لطف» كه اصل وجود پيامبر و امام(عليه السلام) بر آن متّكى است اين صفت را نيز ايجاب مى كند، چرا كه هدف هاى وجود پيامبر و امام(عليه السلام)بدون مقام عصمت تأمين نمى شود، و فلسفه هايى را كه در درس پيش گفتيم بدون آن ناقص و ناتمام مى ماند.

    * * *

     

    2- علم سرشار

    امام(عليه السلام) همانند پيامبر پناهگاه علمى مردم است. او بايد از تمام

    اصول و فروع دين، از ظاهر و باطن قرآن، از سنّت پيامبر و هر چه مربوط به اسلام است به طور كامل آگاه باشد، چرا كه او هم حافظ و پاسدار شريعت، و هم رهبر و راهنماى مردم است.

    كسانى كه به هنگام پيش آمدن مسائل پيچيده مشوّش مى شوند، و يا دست به دامن ديگران دراز مى كنند، و علم و دانش آنها جوابگوى نيازهاى جامعه اسلامى نيست هرگز نمى توانند مقام امامت و رهبرى خلق را بر عهده بگيرند.

    خلاصه، امام(عليه السلام) بايد آگاه ترين و داناترين مردم نسبت به آيين خدا باشد، و خلأ حاصل از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را از اين نظر به سرعت پر كند، و اسلام راستين و خالى از هر گونه انحراف را تداوم بخشد.

    * * *

     

    3- شجاعت

    امام(عليه السلام) بايد شجاع ترين افراد جامعه اسلامى باشد، چرا كه بدون شجاعت رهبرى امكان پذير نيست، شجاعت در برابر حوادث سخت و ناگوار، شجاعت در برابر زورمندان و گردنكشان و ظالمان، و شجاعت در برابر دشمنان داخلى و خارجى كشور اسلام.

    * * *

     

    4- زهد و وارستگى

    مى دانيم آنها كه اسير زرق و برق دنيا هستند زود فريب مى خورند، و

    امكان انحرافشان از مسير حق و عدالت بسيار زياد است، گاه به وسيله تطميع و گاه از طريق تهديد اين اسيران دنيا را از مسير اصلى منحرف مى سازند.

    امام(عليه السلام) بايد نسبت به امكانات و مواهب اين جهان «امير» باشد و نه «اسير».

    او بايد آزاده و وارسته از هر قيد و بند جهان ماده، از قيد هواى نفس، از قيد مقام و از قيد مال و ثروت و جاه باشد، تا نتوان او را فريب داد، و در او نفوذ كرد و او را به تسليم و سازش كشانيد.

    * * *

     

    5- جاذبه اخلاقى

    قرآن درباره پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى گويد:

    (فبما رحمة من الله لنت لهم ولو كنت فظاً غليظ القلب لانفضوا من حولك);(1)«به خاطر رحمت الهى نرم خو و ملايم براى آنها شدى، اگر خشن و سنگدل بودى مردم از اطراف تو پراكنده مى شدند». نه تنها پيامبر(صلى الله عليه وآله)كه امام(عليه السلام)و هر رهبر اجتماعى نيازمند به خُلق و خوى جذّابى است كه مردم را همچون مغناطيس به سوى خود جذب كند.

    بدون شك هر گونه خشونت و بدخلقى كه مايه پراكندگى و انزجار مردم است براى پيامبر(صلى الله عليه وآله) و امام(عليه السلام) عيب بزرگى است، و آنها از چنين

    عيبى منزهند، وگرنه بسيارى از فلسفه هاى وجودى عقيم خواهد ماند.

    اينها مهم ترين شرايطى است كه علماى بزرگ براى امام(عليه السلام)ذكر كرده اند.

    البته غير از صفات پنجگانه بالا صفات ديگرى نيز در امام شرط است; امّا عمده ترين آنها همان بود كه در اين جا آورديم.

    * * *

     

    فكر كنيد و پاسخ دهيد

    1- به چه دليل مقام امامت والاترين مقام يك انسان است؟

    2- آيا پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) و ساير پيامبران اولوالعزم نيز داراى مقام امامت بودند؟

    3- اگر امام(عليه السلام) معصوم نباشد چه مشكلى پيش خواهد آمد؟

    4- چرا در امام(عليه السلام) علم سرشار لازم است؟

    5- به چه دليل امام(عليه السلام) بايد شجاع ترين، زاهدترين و وارسته ترين، و از نظر اخلاقى جذّاب ترين مردم بوده باشد؟

    موضوعات: 50 درس خدا شناسی  لینک ثابت



     [ 10:13:00 ب.ظ ]


    فرم در حال بارگذاری ...


      امام شناسى   ...

     

    درس دوّم: فلسفه وجود امام(عليه السلام)

     

    بحث هايى كه درباره لزوم بعثت پيامبران داشتيم تا حدّ زيادى ما را به لزوم وجود امام(عليه السلام) بعد از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)آشنا مى سازد، چرا كه در قسمت مهمّى از برنامه ها اشتراك دارند، ولى در اين جا لازم است مباحث ديگرى را نيز مطرح كنيم:

    * * *

     

    1- تكامل معنوى در كنار وجود رهبران الهى

    قبل از هر چيز به سراغ هدف آفرينش انسان مى رويم كه گل سرسبد جهان آفرينش است.

    او راهى پر فراز و نشيب و طولانى را به سوى خدا، به سوى كمال مطلق و به سوى تكامل معنوى در تمام ابعاد مى پيمايد.

    بدون شك اين راه را بدون رهبرى يك پيشواى معصوم نمى تواند به انجام برساند و طىِّ اين مرحله بى رهبرى يك معلّم آسمانى ممكن نيست، چرا كه «ظلمات است بترس از خطر گمراهى».

    اين همان چيزى است كه در كتب اعتقادى از آن به «قاعده لطف» تعبير مى كنند و منظورشان از قاعده لطف اين است كه خداوند حكيم، تمام امورى را كه براى وصال انسان به هدف آفرينش لازم است، در اختيار او قرار مى دهد، از جمله بعثت پيامبران و نصب وجود امام معصوم و گرنه نقض غرض كرده است. (دقّت كنيد)

    * * *

     

    2- پاسدارى شرايع آسمانى

    مى دانيم اديان الهى به هنگام نزول بر قلب پيامبران مانند قطره هاى آب باران شفاف و زلال و حياتبخش و جان پرورند; امّا هنگامى كه وارد محيط هاى آلوده و مغزهاى ناتوان يا ناپاك مى شوند تدريجاً آلوده مى گردند، و خرافات و موهومات بر آن مى فزايند، تا آن شفافيت و ظرافت روز اوّل را از دست دهد، در اين حال نه جاذبه اى دارد، و نه تأثير تربيتى چندانى، نه تشنه كامان را سيراب مى كند، و نه شكوفه و گل فضيلتى را مى روياند.

    اين جاست كه هميشه بايد پيشوايى معصوم به عنوان پاسدارى از اصالت مكتب، و خالص بودن برنامه هاى دينى در كنار آن باشد تا از كجى ها و انحرافات و افكار التقاطى، و نظرات نادرست و بيگانه، و موهومات و خرافات، جلوگيرى كند; كه اگر مذهب و آيين بدون وجود چنين رهبرى باشد در مدت بسيار كوتاهى اصالت و خلوص خود را از دست خواهد داد.

    به همين دليل على(عليه السلام) در يكى از سخنان خود در نهج البلاغه مى فرمايد:

    «اللهم بلى، لا تخلو الارض من قائم لله بحجّة، امّا ظاهراً مشهورا، او خائفاً مغمورا لئلا تبطل حجج الله و بيناته;

    آرى، هرگز روى زمين از قيام كننده به حجّت الهى خالى نمى گردد، خواه ظاهر و آشكار باشد، و يا ترسان و پنهان، تا دلائل الهى و نشانه هاى روشن او باطل نگردد».(1)

    در حقيقت قلب امام(عليه السلام) از اين نظر همانند صندوق هاى مطمئنى است كه اسناد گران بها را هميشه در آن مى گذارند، تا از دستبرد دزدان، و حوادث ديگر مصون و محفوظ بماند، و اين يكى ديگر از فلسفه هاى وجود امام(عليه السلام) است.

    * * *

    3- رهبرى سياسى و اجتماعى امت

    بدون شك هيچ جمع و گروهى بدون نظام اجتماعى كه در رأس آن رهبرى توانا باشد نمى توانند به حيات خود ادامه دهند، و به همين دليل از قديمى ترين ايّام تا كنون همه اقوام و ملّت ها براى خود رهبرى برگزيده اند كه گاه صالح بوده و در بسيارى از مواقع ناصالح، و بسيار مى شده كه با استفاده از نياز امت ها به وجود رهبر، سلاطين سلطه جو با زور و تزوير خود را بر مردم تحميل مى كردند، و زمام امور را به دست مى گرفتند… اين از يكسو.

    از سوى ديگر براى اين كه انسان بتواند به هدف كمال معنوى خويش نائل گردد بايد اين راه را نه به تنهايى، بلكه با جماعت و جامعه بپيمايد، كه نيروى فرد از نظر فكرى و جسمى و مادى و معنوى بسيار ناچيز است و نيروى جمع بسيار پرقدرت.

    ولى جامعه اى لازم است كه نظام صحيحى بر آن حاكم باشد، استعدادهاى انسانى را شكوفا سازد، با كجى ها و انحرافات مبارزه كند، حقوق همه افراد را حفظ نمايد، و براى رسيدن به هدف هاى بزرگ برنامه ريزى و سازماندهى داشته باشد و انگيزه هاى حركت را در يك محيط آزاد در كل جامعه بسيج كند.

    و از جا كه انسان خطاكار قدرت چنين رسالت عظيمى را ندارد، همان گونه كه با چشم خود هميشه ناظر انحرافات زمامداران سياسى دنيا از مسير صحيح بوده ايم، لازم است پيشوايى معصوم از سوى خداوند بر اين امر مهم نظارت كند، و در عين بهره گيرى از نيروهاى مردمى و انديشه هاى دانشمندان جلو انحرافات را بگيرد.

    اين يكى ديگر از فلسفه هاى وجود امام است(عليه السلام) و يكى ديگر از شعبه هاى «قاعده لطف». باز تكرار مى كنيم تكليف مردم در زمان هاى استثنايى كه امام معصوم به عللى غايب گردد نيز روشن شده كه به خواست خدا در بحث هاى حكومت اسلامى مشروحاً از آن سخن خواهيم گفت.

    * * *

     

    4- لزوم اتمام حجّت

    نه تنها دل هاى آماده بايد در پرتو وجود امام(عليه السلام) راهنمايى شده و مسير خود را به سوى كمال مطلق ادامه دهد، بلكه بايد براى آنها كه دانسته و عمداً راه خلاف را مى پويند اتمام حجّت شود، تا اگر وعده كيفرى به آنها داده شده است بى دليل نباشد، و كسى نتواند ايراد كند كه اگر رهبرى الهى و آسمانى دست ما را گرفته بود و به سوى حق رهنمون گشته بود هرگز تخلّف نمى كرديم.

    خلاصه راه عذر بسته شود، دلائل حق به اندازه كافى بيان گردد، به ناآگاهان آگاهى داده شود، و به آگاهان اطمينان خاطر و تقويّت اراده.

    * * *

     

    5- امام(عليه السلام) واسطه بزرگ فيض الهى است

    بسيارى از دانشمندان - به پيروى احاديث اسلامى - وجود پيامبر و

    امام(عليه السلام) را در جامعه انسانيت و يا در كل عالم هستى به وجود «قلب» در مجموعه بدن انسان تشبيه مى كنند.

    مى دانيم هنگامى كه قلب مى تپد خون را به تمام عروق مى فرستد، و تمام سلول هاى بدن را تغذيه مى كند.

    از آن جا كه امام معصوم به صورت يك انسان كامل و پيشرو قافله انسانيّت سبب نزول فيض الهى مى گردد و هر فرد به مقدار ارتباطش با پيامبر و امام(عليه السلام) از اين فيض بهره مى گيرد; بايد گفت همان گونه كه وجود قلب براى انسان ضرورى است وجود اين واسطه فيض الهى نيز در كالبد جهان انسانيّت ضرورت دارد. (دقّت كنيد)

    اشتباه نشود پيامبر و امام(عليه السلام) از خود چيزى ندارند كه به ديگران بدهند هر چه هست از ناحيه خداست، امّا همان گونه كه قلب واسطه فيض الهى براى بدن است، پيامبر و امام(عليه السلام) نيز واسطه هاى فيض خدا براى انسان ها از تمام قشرها و گروه ها هستند.

    * * *

    1- نقش امام(عليه السلام) در تكامل معنوى انسان ها چيست؟

    2- نقش امام(عليه السلام) در پاسدارى شريعت چگونه است؟

    3- نقش امام(عليه السلام) در مسئله رهبرى حكومت و نظام جامعه چگونه مى باشد؟

    4- اتمام حجّت چه معنى دارد؟ و امام(عليه السلام) چه نقشى در اين زمينه دارد؟

    5- واسطه فيض چيست؟ و بهترين تشبيهى كه براى پيامبر و امام(عليه السلام) از اين نظر مى توان كرد كدام است؟

    موضوعات: 50 درس خدا شناسی  لینک ثابت



     [ 10:12:00 ب.ظ ]


    فرم در حال بارگذاری ...


      امام شناسى   ...

     

    درس اوّل: بحث امامت از كى آغاز شد؟

     

    مى دانيم بعد از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) مسلمانان به دو گروه تقسيم شدند:

    عدّه اى معتقد بودند پيامبر(صلى الله عليه وآله) جانشينى براى خود تعيين نكرده، و اين امر را بر عهده امّت گذارده كه آنها بنشينند و از ميان خود رهبرى برگزينند - اين گروه را «اهل سنّت» مى نامند.

    گروه ديگرى معتقد بودند كه جانشين پيامبر(صلى الله عليه وآله) همچون خود او بايد معصوم از خطا و گناه باشد و داراى علم وافرى كه بتواند رهبرى معنوى و مادى مردم را بر عهده بگيرد و اساس اسلام را حفظ كند و تداوم بخشد.

    آنها معتقد بودند تعيين چنين كسى تنها از سوى خدا و به وسيله پيامبر(صلى الله عليه وآله)امكان پذير است، و پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) اين كار را كرده، و على(عليه السلام) را به عنوان جانشين خود برگزيده است.

    اين گروه را «اماميّه» يا «شيعه» مى نامند.

    هدف ما در اين بحث هاى فشرده اين است كه اين مسئله را طبق دلائل عقلى و تاريخى و آيات قرآن، و سنّت پيامبر پى گيرى كنيم; ولى قبل از ورود در اين بحث اشاره به چند نكته را ضرورى مى دانيم:

    1- آيا اين بحث اختلاف انگيز است؟

    بعضى تا سخن از مسئله امامت به ميان مى آيد فوراً مى گويند امروز روز اين حرف ها نيست!

    امروز روز وحدت مسلمين است، و گفتوگو از جانشين پيامبر(صلى الله عليه وآله)مايه تفرقه و پراكندگى است!

    ما امروز دشمنان مشتركى داريم كه بايد به فكر آنها باشيم: صهيونيسم و استعمار غرب و شرق، و بنابراين، اين مسائل اختلافى را بايد كنار بگذاريم; ولى اين طرز تفكّر مسلماً اشتباه است زيرا:

    اولا: آنچه مايه اختلاف و پراكندگى است جرّ و بحث هاى تعصب آميز و غير منطقى، و پرخاشگرى هاى كينه توزانه است. ولى بحث هاى منطقى و مستدل و دور از تعصّب و لجاجت و پرخاشگرى، در محيطى صميمانه و دوستانه، نه تنها تفرقه انگيز نيست، بلكه فاصله ها را كم مى كند، و نقاط مشترك را تقويت مى نمايد.

    من در سفرهاى خود به حجاز براى زيارت خانه خدا كراراً بحث هايى با علما و دانشمندان اهل سنّت داشته ام، هم ما و هم آنها احساس مى كرديم اين بحث ها نه تنها سوءِ اثرى در مناسبات ما ندارد; بلكه باعث تفاهم و خوش بينى بيشتر مى شود، فاصله ها را كمتر مى كند و كينه هاى احتمالى را از سينه ها مى شويد.

    مهم اين است كه در اين بحث ها روشن مى شود ما با يكديگر نقطه هاى مشترك فراوانى داريم كه مى توانيم در برابر دشمنان مشترك، روى آن تكيه و تأكيد كنيم.

    اهل سنّت خود به چهار مذهب تقسيم مى شوند (حنفى ها، حنبلى ها، شافعى ها و مالكى ها) وجود اين چهار گروه سبب تفرقه آنها نشده، و هنگامى كه آنها حداقل فقه شيعه را به عنوان مذهب فقهى پنجم پذيرا گردند، بسيارى از مشكلات و پراكندگى ها برطرف مى شود، همان گونه كه در اين اواخر مفتى بزرگ اهل سنت، رئيس دانشگاه الازهر مصر «شيخ شلتوت» گام مؤثرى برداشت و رسميّت فقه شيعه را در ميان اهل سنّت اعلام داشت، از اين طريق كمك مؤثّرى به تفاهم اسلامى كرد و روابط دوستانه اى ميان او و مرحوم «آية الله بروجردى» مرجع بزرگ عالم تشيّع برقرار شد.

    ثانياً: ما معتقديم تبلور اسلام بيش از هر مذهبى در مذهب شيعه است، و در عين اين كه به تمام مذاهب اسلامى احترام مى گذاريم معتقديم مذهب شيعه بهتر مى تواند اسلام راستين را در تمام ابعادش معرفى كند، و مسائل مربوط به حكومت اسلامى را حل نمايد.

    چرا اين مكتب را با دليل و منطق به فرزندان خود نياموزيم؟! و اگر اين كار را نكنيم مسلماً به آنها خيانت كرده ايم.

    ما يقين داريم قطعاً پيامبر جانشينى براى خود تعيين كرده، چه اشكالى دارد اين بحث را از طريق منطق و استدلال تعقيب كنيم؟

    ولى بايد در اين بحث ها به دقّت مراقب باشيم كه عواطف مذهبى ديگران را جريحه دار نكنيم.

    ثالثاً: دشمنان اسلام براى برهم زدن اساس وحدت مسلمين آن قدر دروغ و تهمت به شيعيان در نزد سنّيان، و آن قدر دروغ و تهمت به

    سنّيان در نزد شيعيان بسته اند، كه در پاره اى از كشورها به كلّى آنها را از هم دور ساخته اند.

    هنگامى كه ما مسئله امامت را به روشى كه در بالا گفتيم مطرح كنيم و نقاطى را كه شيعه بر آن تأكيد دارد با دلايلى از كتاب و سنّت روشن سازيم، معلوم مى گردد كه اين تبليغات دروغ بوده، و دشمنان مشترك ما دست به سمپاشى زده اند.

    به عنوان مثال فراموش نمى كنم كه در يكى از سفرهاى حجاز با يكى از رجال دينى درجه اوّل عربستان سعودى ملاقات و بحث داشتيم، او اظهار مى داشت كه من شنيده ام شيعه ها قرآنى غير از قرآن ما دارند.

    من خيلى تعجّب كردم و به او گفتم: برادر تحقيق اين امر خيلى ساده است!

    من از شما دعوت مى كنم كه شخصاً يا نماينده شما با ما بياييد تا بعد از «مراسم عمره» بدون هيچ اطّلاع قبلى به ايران باز گرديم، در تمام خيابان ها و كوچه ها مسجد وجود دارد، و در هر مسجدى تعداد زيادى قرآن است، به علاوه در خانه همه مسلمانان قرآن وجود دارد، به هر مسجدى كه شما خواستيد مى رويم، و يا در هر خانه اى را كه مايل بوديد مى زنيم، و قرآن را از آنها مطالبه مى كنيم تا معلوم شود قرآن ما و شما حتّى در يك كلمه و حتّى يك نقطه اختلاف ندارد (بسيارى از قرآن هايى كه ما از آن استفاده مى كنيم عيناً چاپ حجاز و مصر و ساير كشورهاى اسلامى است).

    بدون شك اين گفتوگوى دوستانه و كاملا مستدل، سمپاشى عجيبى

    را كه در ذهن يكى از رجال معروف آنها كرده بودند، برچيد.

    منظور اين است كه بحث هاى مربوط به امامت - به گونه اى كه در بالا گفتيم - وحدت جامعه اسلامى را تحكيم مى بخشد و به روشن شدن حقايق و كم شدن فاصله ها كمك مى كند.

    * * *

     

    2- امامت چيست؟

    «امام» چنان كه از عنوانش پيداست، به معنى پيشوا و رهبر مسلمانان است، و در اصول عقايد شيعه «امام معصوم» به كسى گفته مى شود كه در همه چيز جانشين پيامبر است، با اين تفاوت كه پيامبر مؤسّس مكتب مى باشد، و امام حافظ و پاسدار مكتب است، بر پيامبر(صلى الله عليه وآله)وحى نازل مى گردد ولى بر امام نه، او تعليماتش را از پيامبر(صلى الله عليه وآله)مى گيرد، و داراى علم فوق العاده اى است.

    از نظر شيعه، امام معصوم تنها به معنى رهبر حكومت اسلامى نيست، بلكه رهبرىِ معنوى و مادى، ظاهرى و باطنى، و خلاصه رهبرى همه جانبه جامعه اسلامى را بر عهده دارد، او پاسدارى عقايد و احكام اسلامى را - بدون هيچ گونه اشتباه و انحراف - بر عهده دارد و او بنده برگزيده خدا است.

    ولى اهل سنت امامت را چنين تفسير نمى كنند، آنها تنها به معنى رئيس حكومت جامعه اسلامى مى دانند، و به تعبير ديگر، زمانداران را در هر عصر و زمان، خلفاى پيامبر و ائمه مسلمين مى شمرند!

    البته در بحث هاى آينده ثاب خواهيم كرد كه در هر عصر و زمان بايد يك نماينده الهى، پيامبر يا امام معصومى در روى زمين باشد. تا آيين حق را پاسدارى كند، و حق طلبان را رهبرى نمايد، و اگر روزى به عللى از نظر مردم پنهان گردد، نمايندگانى از سوى او عهده دار تبليغ احكام و تشكيل حكومت مى گردند.

    * * *

     

     

    فكر كنيد و پاسخ دهيد

    1- منطق كسانى كه مى گويند امروز روز بحث از امامت نيست، چيست؟

    2- در برابر اين منطق چند پاسخ مستدل براى لزوم اين بحث داريم؟

    3- چگونه دشمنان اسلام در ميان مسلمين تفرقه افكندند، و راه پر كردن اين شكاف ها چيست؟

    4- آيا نمونه هايى از تفرقه افكنى دشمنان به خاطر داريد؟

    5- معنى «امامت» در مكتب شيعه و تفاوت آن با امامت در مكتب اهل سنت، چيست؟

    موضوعات: 50 درس خدا شناسی  لینک ثابت



     [ 10:11:00 ب.ظ ]


    فرم در حال بارگذاری ...


    1 3 4 5 6

      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    این وبلاگ بمنظور معرفی شاخه ای از ابعاد وجودی امام حسن مجتبی (ع) به فعالیت مشغول شده است.
     
     
    مداحی های محرم