حُسنِ حَسَن
خادم امام حسن مجتبی (ع)
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   
شهریور 1397
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            



این وبلاگ بمنظور معرفی شاخه ای از ابعاد وجودی امام حسن مجتبی (ع) به فعالیت مشغول شده است.




آمار

  • امروز: 33
  • دیروز: 48
  • 7 روز قبل: 160
  • 1 ماه قبل: 495
  • کل بازدیدها: 2164057





  • رتبه

  • رتبه کل دیروز: 4
  • رتبه مدرسه دیروز: 1
  • رتبه کل 5 روز گذشته: 8
  • رتبه مدرسه 5 روز گذشته: 1
  • رتبه کل 90 روز گذشته: 90
  • رتبه مدرسه 90 روز گذشته: 2






  • کاربران آنلاین

  • متین
  • رحیمی
  • مدرسه علمیه کوثر اصفهان
  • هاشم پور
  • مدرسه علمیه فاطمه الزهراء علیها السلام اهر
  • خديجه قرباني
  • ترنم گل
  • امور اجرایی کوثر بلاگ
  • رضوی
  • شمس
  • زكي زاده
  • گل نرگس
  • يك وبلاگ نويس
  • ميرزايي
  • انــــتـــــــظاری
  • حاجيلو
  • پشتیبانی کوثر بلاگ
  • تســـنیم
  • زهرا یوسفوند مفرد
  • حوزه علمیه باقرالعلوم علیه السلام
  • آسيه اسكندري
  • حسنا
  • somayye java
  • mahdi yari
  • iranembberlin97 iranembberlin97
  • علی منصوردهقان


  •   كودكى در دهان گرگ   ...

    در بنى اسرائيل قحطى شديدى پيش آمد… - آذوقه ناياب شد - زنى لقمه نانى داشت آن را به دهان گذاشت كه ميل كند، ناگاه گدايى فرياد زد، اى بنده خدا گرسنه ام !

    زن با خود گفت :

    در چنين موقعيت سزاوار است اين لقمه نان را صدقه بدهم و به دنبال آن ، لقمه را از دهانش بيرون آورد و آن را به گدا داد.

    زن طفل كوچكى داشت ، همراه خود به صحرا برد و در محلى گذاشت تا هيزم جمع كند، ناگهان گرگى جهيد و كودك را به دهان گرفت و پا به فرار گذاشت .

    فرياد مردم بلند شد، مادر طفل سراسيمه به دنبال گرگ دويد ولى هيچ كدام اثر نبخشيد. همچنان گرگ طفل را در دهان گرفته ، به سرعت مى دويد.

    خداوند ملكى را فرستاد كودك را از دهان گرگ گرفت و به مادرش تحويل داد.

    سپس به زن گفت : آيا راضى شدى لقمه اى به لقمه اى ؟ يكى لقمه (نان ) دادى ، يك لقمه (كودك ) گرفتى !(114)

    114- بحار: ج 96، ص 123.

    موضوعات: داستانهاى بحارالانوار  لینک ثابت



    [سه شنبه 1395-06-30] [ 11:26:00 ب.ظ ]


    فرم در حال بارگذاری ...


      موعظه اى از گنه كار!   ...

    مردى محضر حضرت عيسى عليه السلام آمد و عرض كرد:

    - مرتكب زنا شده ام ، مرا از گناه پاك كن .

    عيسى عليه السلام دستور داد كه اعلام كنند تا تمام مردم را تطهير گناهكار حاضر شوند و براى مجازات وى گودالى كندند. وقتى همه جمع شدند و گناهكار در گودال اجراى قانون الهى قرار گرفت . نگاهى به جمعيت انبوه مردم انداخت كه همه آماده مجازات او بودند. با صداى بلند گفت :

    اى مردم ! هر كس خودش آلوده به گناه است و بايد كيفر ببيند، حق ندارد در مجازات من شركت كند.

    با شنيدن اين جمله همه رفتند. تنها حضرت عيسى عليه السلام و حضرت يحيى عليه السلام ماندند. در اين هنگام يحيى عليه السلام پيش آمد و به آن مرد نزديك شد و گفت :

    - اى گناهكار! مرا موعظه كن !

    مرد گفت :

    اى يحيى ! مواظب باش خودت را در اختيار هواى نفست مگذارى ! زيرا سقوط كرده و بدبخت خواهى شد.

    يحيى عليه السلام گفت :

    موعظه اى ديگر بگو!

    مرد گفت :

    هرگز خطاكارى را به خاطر لغزشش ملامت مكن ! بلكه در فكر نجات او باش !

    حضرت يحيى عليه السلام گفت :

    باز هم موعظه كن !

    مرد گفت :

    از به كار بردن غضبت خوددارى نما!

    در اين وقت حضرت يحيى گفت :

    - موعظه هايت مرا كفايت مى كند.(113)

    113- بحار: ج 14، ص 188.

    موضوعات: داستانهاى بحارالانوار  لینک ثابت



     [ 11:26:00 ب.ظ ]


    فرم در حال بارگذاری ...


      مرگ انديشى   ...

    اسكندر ذوالقرنين ، در مسافرتهاى طولانى خود، با يك جمعيت فهميده برخورد كرد كه از پيراون حضرت موسى عليه السلام بودند، زندگى آنان در آسايش تواءم با عدالت و در درستكارى بود.

    خطاب به آنان گفت :

    اى مردم ! مرا از جريان زندگى خود آگاه سازيد كه من سراسر زمين را گشتم ، شرق و غربش را، صحرا و دريايش را، جلگه و كوهش را محيط نور و ظلمتش را، مانند شما را نديدم به من بگوييد! چرا قبرهاى مردگانتان در حياط خانه هاى شماست ؟!

    براى آن كه مرگ را فراموش نكنيم و ياد مرگ از قلبمان خارج نشود.

    پرسيد:

    چرا خانه هاى شما در ندارد؟

    گفتند:

    به خاطر اين كه در ميان ما افراد دزد و خائن وجود ندارد و همه ما درستكار و مورد اطمينان يكديگريم .

    پرسيد:

    چرا حاكم و فرمانروا نداريد؟

    گفتند:

    چون به يكديگر ظلم و ستم نمى كنيم تا براى جلوگيرى از ظلم نيازى به حكومت و فرمانروا داشته باشيم ….

    اسكندر پس از پرسشهاى چند گفت :

    اى مردم به من بگوييد! كه آيا پدرانتان همانند شما رفتار مى كردند؟

    در پاسخ ، پدرانشان را چنين تعريف كردند؛

    آنان به تهيدستان ترحم داشتند.

    با فقرا همكارى مى نمودند.

    اگر از كسى ستم مى ديدند، او را مورد عفو و گذشت قرار مى دادند و از خداوند براى وى آمرزش مى خواستند.

    صله رحم را رعايت مى كردند.

    امانت را به صاحبانشان بر مى گرداندند و خداوند نيز در اثر اين رفتار پسنديده كارهاى آنها را اصلاح مى نمود.

    ذوالقرنين به آن مردم علاقمند شد و در آن سرزمين ماند تا سرانجام از دنيا رفت .(112)

    112- بحار: ج 12، ص 179. اين داستان به طور خلاصه آورده شد.

    موضوعات: داستانهاى بحارالانوار  لینک ثابت



     [ 11:26:00 ب.ظ ]


    فرم در حال بارگذاری ...


      خشمى بر گناهكار!   ...

    خداوند به شعيب پيغمبر وحى كرد كه صد هزار نفر از پيروانت را مجازات خواهم كرد. چهل هزار از آنان بدكارند و بقيه خوبند!

    شعيب پرسيد:

    خدايا! بدان بايد كيفر ببينند، اما خوبان چرا؟ خداوند فرمود:

    براى اين كه خوبان با گناهكاران سازش كردند و با توجه به خشم و غضب من نسبت به گناهكاران ، آنان خشمگين نگشتند.(111)

    111- بحار: ج 23، ص 153.

    موضوعات: داستانهاى بحارالانوار  لینک ثابت



     [ 11:26:00 ب.ظ ]


    فرم در حال بارگذاری ...


      داستان سه همسر   ...

    در زمان هاى گذشته ، در بنى اسرائيل مرد عاقل و ثروتمندى زندگى مى كرد. او سه تا پسر داشت يكى از آنها از زن پاكدامن و پرهيزگار به دنيا آمده بود و به خود مرد خيلى شباهت داشت و دوتاى دگير از زن ناصالحه .

    هنگامى كه مرد خود را در آستانه مرگ ديد به فرزندانش گفت :

    اين همه سرمايه و ثروت كه من دارم فقط براى يكى از شماست .

    پس از مرگ پدر، پسر بزرگتر ادعا كرد منظور پدر من بودم .

    پسر دومى گفت :

    نه ! منظور پدر من بودم . پسر كوچك تر نيز همين ادعا را كرد.

    براى حل اختلاف پيش قاضى رفتند و ماجرا را براى قاضى توضيح دادند.

    قاضى گفت :

    در مورد قضيه شما من مطلبى ندارم تا بتوانم از عهده قضاوت برآيم و اختلافتان را حل كنم . شما پيش سه برادر كه در قبيله بنى غنام هستند برويد، آنان درباره شما قضاوت كنند.

    سه برادر با هم نزد يكى از برادران بنى غنام رفتند. او را پيرمرد ناتوان و سالخورده ديدند و ماجراى خودشان را به او گفتند.

    وى در پاسخ گفت :

    نزد برادرم كه سن و سالش از من بيشتر است برويد و از او بپرسيد.

    آنها پيش برادر دومى آمدند، مشاهده كردند او مرد ميان سالى است و از لحاظ چهره جوانتر از اولى است .

    او هم آنان را به برادر سومى كه بزرگتر از آنان بود راهنمايى كرد.

    هنگامى كه پيش ايشان آمدند، ديدند كه وى در سيما و صورت از آن دو برادر كوچكتر است . نخست از وضع حال آنان پرسيدند (كه چگونه برادر كوچكتر، پيرتر و برادر بزرگتر جوانتر است ؟) سپس داستان خودشان را مطرح كردند.

    او در پاسخ گفت :

    اين كه برادر كوچكم را اول ديديد او زنى تندخو و بداخلاق دارد كه پيوسته او را ناراحت مى كند و شكنجه مى دهد، ولى وى در برابر اذيت و آزارش ‍ شكيبايى مى كند، از ترس اين كه مبادا گرفتار بلايى ديگرى گردد كه نتواند در برابر آن صبر داشته باشد از اين رو او در سيما شكسته و پيرتر به نظر مى رسد.

    اما برادر دومى ام همسرى دارد كه گاهى او را ناراحت و گاهى خوشحال مى كند، بدين جهت نسبت به اولى جوانتر مانده است .

    اما من همسرى دارم كه هميشه در اطاعت و فرمانم مى باشد، هميشه مرا شاد و خوشحال نگاه مى دارد. از آن وقتى كه با ايشان ازدواج كرده ام تاكنون ناراحتى از جانب او نديده ام ، جوانى من به خاطر او است .

    اما داستان پدرتان ! شما هم اكنون برويد و قبر او را بشكافيد و استخوانهايش ‍ را خارج كنيد و بسوزانيد، سپس بياييد درباره شما قضاوت كنم و حق را از باطل جدا سازم .

    فرزندان مرد ثروتمند برگشتند تا گفته هاى ايشان را انجام دهند.

    هر سه برادر با بيل و كلنگ وارد قبرستان شدند، وقتى كه دو برادر تصميم گرفتند كه قبر پدرشان را بشكافند، پسر كوچكتر گفت :

    قبر پدر را نشكافيد من حاضرم سهم خود را به شما واگذار نمايم . پس از آن برادران نزد قاضى برگشتند و قضيه را به او گفتند.

    وى پاسخ داد:

    اين كار شما در اثبات مطلب كافى است ، برويد مال را نزد من بياوريد.

    امام محمد باقر عليه السلام مى فرمايد:

    هنگامى كه مال را آوردند قاضى به پسر كوچك گفت :

    اين ثروت مال تو است . زيرا اگر آنان نيز پسران او بودند، مانند تو از شكافتن قبر پدر شرم و حيا مى كردند.(110)

    110- بحار: ج 14، ص 490، و ج 103، ص 233، و ج 104، ص 296.

    موضوعات: داستانهاى بحارالانوار  لینک ثابت



     [ 11:26:00 ب.ظ ]


    فرم در حال بارگذاری ...


      گفتگوى سليمان و مورچه   ...

    خداوند سلطنت بى نظير به سليمان بخشيد، جنيان را تحت فرمان او قرار داد كه خدمتگذار او باشند، باد را به فرمان او در آورد، تا تشكيلات عظيم او را هر كجا خواست ببرد، زبان جانوران را به وى آموخت ، سخنان آنها را مى فهميد و براى مردم بازگو مى كرد.

    در يكى از مسافرتهاى تاريخى ، سليمان كه با سپاهيان ، از جن و انس و پرندگان با او همراه بودند، گذرشان از هوا به وادى مورچگان افتاد.

    يكى از مورچه ها كه سمت فرماندهى آنها را داشت چون تشكيلات عظيم سليمان را ديد، احساس خطر كرد: فرياد زد گفت :

    اى مورچگان داخل لانه هاى خود برويد! تا سليمان و لشگرش شما را پايمال نكنند آنان نمى فهمند!(108)

    باد سخن مورچه را به گوش سليمان رسانيد، همچنان كه از هوا مى گذشتند، ايستاد و دستور داد مورچه را بياوريد. وقتى مورچه را آوردند. سليمان گفت :

    مگر نمى دانى كه من پيامبر خدا هستم ، هرگز به كسى ظلم و ستم نمى كنم ؟

    مورچه گفت :

    بلى مى دانم .

    سليمان : پس چرا و براى چه مورچه ها را از ما ترساندى و فرمان دادى به لانه هايشان داخل شوند.

    مورچه : من احساس كردم مورچه ها تشكيلات عظيم و سلطنت بى نظير شما را ببينند و فريفته آرايش و زينتهاى دنيا شوند، از خدا فاصله گرفته ، به غير او را پرستش كنند.

    مورچه گفت :

    اى سليمان ! چرا از ميان تمام قدرت ها نيروى باد را مسخر تو نمود و چرا تشكيلات عظيم تو بر روى باد حركت مى كند؟

    سليمان گفت :

    براى آن است كه به تو اعلام كند اگر تمام قدرتهاى دنيا مانند باد مسخر تو باشند دوام و بقايى ندارند و همه بر بادند.(109)

    108- توبه : آيه 18.

    109- بحار: ج 14، ص 92.

    موضوعات: داستانهاى بحارالانوار  لینک ثابت



     [ 11:26:00 ب.ظ ]


    فرم در حال بارگذاری ...


      بردگان پادشاه مى شوند!   ...

    روزى حضرت يوسف با گروهى از خدمت گذاران خود از محلى مى گذشت . زليخا ملكه مصر در كنار مزبله نشسته بود. هنگامى كه متوجه عبور يوسف شد، گفت : سپاس خدايى را كه پادشاهان را در اثر گناه و معصيت برده مى كند و بردگان را در پرتوى اطاعت و فرمان بردارى پادشاه مى نمايد.

    سپس گفت :

    اى يوسف ! گرفتار فقر هستم ، به من احسان كن .

    يوسف گفت :

    ناسپاسى آفت هر نعمت است . آنگاه كه نافرمانى كردى ، خداوند نعمت ها را از تو گرفت .

    اينك به سوى خدا برگرد و توبه كن ! تا آثار گناه از تو برچيده شود.

    زيرا قبولى خواسته ها بسته به دلهاى پاك و كردار پاكيزه است . زليخا گفت :

    من لباس گناه را از تن كنده ام . ديگر عصيان نخواهم كرد، ولى از خدا شرم دارم كه مرا مورد لطف قرار دهد.

    زيرا هنوز اشك چشمم به پايان نرسيده و اندامم حق ندامت را به خوبى ادا نكرده است .

    يوسف گفت :

    بكوش تا راه توبه و پشيمانى باز است پيش از آنكه فرصت از دست برود و مدت پايان پذيرد توبه كن !

    زليخا گفت :

    من هم همين عقيده را دارم كه بعدا خبرش به تو خواهد رسيد، كه حقيقتا توبه كرده ام .

    يوسف دستور داد يك پيمانه بزرگ به او طلا بدهند.

    زليخا گفت :

    غذاى يك روز برايم بس است ، تا رنج گرفتارى نبينم قدر نعمت را نخواهم فهميد.

    يكى از فرزندان يوسف گفت :

    پدر جان ! اين زن كيست ؟ جگرم به حالش كباب شد و دلم برايش سوخت .

    فرمود:

    موجودى است كه به دام انتقام افتاده است .

    سپس يوسف با زليخا ازدواج كرد و او را دوشيزه يافت .

    پرسيد:

    چرا چنين ؟ تو كه سالها همسر داشتى ؟

    پاسخ داد:

    همسرم حركت مردى و توان هم بسترى نداشت .(107)

    107- بحار: ج 12، ص 254.

    موضوعات: داستانهاى بحارالانوار  لینک ثابت



     [ 11:26:00 ب.ظ ]


    فرم در حال بارگذاری ...


      نكته ها   ...

    ابن ابى الحديد (شارح نهج البلاغه ) مى گويد:

    وقتى كه اين خبر (داستان داماد پيامبر) را به استادم (ابوجعفر) خواندم او گفت :

    آيا تو گمان مى كنى كه (ابوبكر) و (عمر) در اين جريان در كنار پيغمبر خدا نبودند؟ آيا احترام و احسان نسبت به فاطمه زهرا تقاضا نمى كرد كه به واسطه فدك خاطرش آرام گردد و براى ايشان از مسلمانان بخشش ‍ درخواست شود؟ آيا مقام و عظمت آن بانو نزد پيغمبر خدا از خواهرش ‍ زينب كمتر بود، در حالى كه او بانوى زنان عالم است ؟ البته اين درخواست بخشش از مسلمانان در صورتى است كه فاطمه حقى نداشته و فدك از راه ارث به او نرسيده باشد.

    ابن ابى الحديد مى گويد:

    به استادم گفتم :

    (فدك ) بنا به خبرى كه ابوبكر از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله روايت كرده ، حق مسلمانان بوده و برايش جايز نبود كه از آنها بگيرد.

    استادم در جواب گفت :

    فديه و توان ابوالعاص نيز حق مسلمانان بود و پيامبر خدا از آنان گرفت .

    گفتم :

    رسول خدا صاحب شريعت و قانون بود و فرمانش نافذ بود اما ابوبكر اينطور نبود.

    در پاسخ گفت :

    من كه نگفتم چرا ابوبكر از مسلمانان به طور اجبار نگرفت و به فاطمه نداد بلكه گفتم :

    چرا مانند رسول خدا از مسلمانان درخواست نكرد كه به احترام ايشان از حق صرف نظر كنند؟ و چرا از آنان نخواست كه حقشان را به فاطمه زهرا ببخشند؟

    آيا تو چنين فكر مى كنى كه اگر ابوبكر مى گفت :

    اى مسلمانان فاطمه دختر پيغمبر است و اكنون آمده (فدك ) را درخواست مى كند. راضى هستيد فدك را به او بدهيد؟ مسلمانان فدك را به او نمى دادند؟ و به خاطر دختر پيغمبر از حقشان نمى گذشتند؟

    ابن ابى الحديد مى گويد:

    نظير اين سخن را ابوالحسن عبد الجبار بن احمد قاضى القضاة (105) نيز گفته است و….(106)

    105- رئيس ديوان عالى كشور.

    106- بحار: ج 19، ص 349.

    موضوعات: داستانهاى بحارالانوار  لینک ثابت



     [ 11:26:00 ب.ظ ]


    فرم در حال بارگذاری ...


      داماد پيامبر(ص ) در اسارت   ...

    ابوالعاص پسر ربيع خواهرزاده خديجه از اشراف و ثروتمندان مكه بود روزى دختر رسول خدا (زينب ) را خواستگارى كرد و خديجه هم از پيغمبر خواست به اين كار راضى شده زينب را به ازداج وى در آورد اين قضيه پيش ‍ از رسالت و نزول وحى اتفاق افتاد پيغمبر صلى الله عليه و آله زينب را به ازدواج ابوالعاص در آورد.

    هنگامى كه وحى نازل شد و پيامبر به مقام رسالت رسيد خديجه و دخترانش به حضرت ايمان آوردند ولى ابوالعاص ايمان نياورد.

    پيغمبر دختر ديگرش را به نام (رقيه ) (يا ام كلثوم ) را نيز به همسرى (عتبه پسر ابولهب ) داد و اين جريان نيز پيش از بعثت آن حضرت بود.

    وقتى كه حضرت به مقام نبوت نائل آمد و وحى بر او نازل گشت مردم را به خداپرستى دعوت نمود اهالى مكه نپذيرفته از آن بزرگوار كناره گيرى مى كردند و به يكديگر مى گفتند:

    شما دختران محمد صلى الله عليه و آله را گرفتيد و فكرش را از ناحيه آنان آسوده ساختيد بايد دخترانش را به او برگردانيد تا فكرش به آنها مشغول شده به فكر سخنان ديگر نيفتند.

    اول پيش (ابوالعاص ) آمده و گفتند:

    تو دختر پيغمبر را طلاق بده ! ما هر زنى از زنان قريش را بخواهى برايت تزويج مى كنيم .

    ابوالعاص گفت :

    اين كار شدنى نيست من هرگز از همسرم جدا نمى شوم و زنان قريش را به جاى او به همسرى نمى پذيرم ، از اين لحاظ پيغمبر مى فرمود:

    او داماد خوبى بود.

    سپس به نزد عتبه پسر ابولهب آمده گفتند:

    دختر محمد را طلاق بده ما هر زنى را از قبيله قريش بخواهى به ازدواج تو در مى آوريم . عتبه در پاسخ گفت :

    اگر دختر ابان پسر سعيد بن عاص يا دختر سعيد پسر عاص را به من تزويج كنيد من او را طلاق مى دهم . به دنبال آن دختر سعيد پسر عاص را به او تزويج كردند و او نيز دختر پيغمبر را رها كرد در حالى كه با او عروسى نكرده بود، سپس اين بانو با (عثمان بن عفان ) ازدواج كرد.

    پيغمبر اسلام تا در مكه قدرت تبليغ دين الهى را نداشت و نمى توانست حكم حلال و حرام را بيان كند در عين حال ، دين اسلام زينب را از ابوالعاص جدا كرده بود. اما رسول خدا نمى توانست آن ها را از هم جدا سازد بدين جهت زينب با اينكه ايمان آورده بود در همسرى ابوالعاص كافر باقى ماند.

    تا اينكه رسول خدا به مدينه هجرت نمود و زينب همچنان با ابوالعاص در مكه ماند.

    هنگامى كه قريش به جنگ آن حضرت آمدند ابوالعاص نيز با آنان بود و بين مسلمانان و كفار قريش در كنار چاه (بدر) جنگ سختى پيش آمد عده اى از كفار كشته و عده ديگر اسير شدند.

    ابوالعاص نيز در ميان اسيران بود او را همراه اسيران ديگر نزد پيغمبر آوردند.

    و هنگامى كه مردم مكه براى آزادى اسيران خود اموالى مى فرستادند زينب نيز براى آزادى همسرش اموالى فرستاد از جمله آنها گردنبندى بود كه مادرش خديجه آن شب كه زينب را به خانه ابوالعاص مى بردند به او داده بود.

    وقتى كه رسول خدا آن گردنبند را ديد بسيار ناراحت شد و سخت دلش به حال دخترش زينب سوخت بدين جهت به مسلمانان فرمود:

    اگر صلاح مى دانيد اسير زينب را آزاد كنيد و آن اموالى را كه براى آزادى شوهرش فرستاده به او بازگردانيد.

    مسلمانان با كمال ميل و رغبت خواسته پيغمبر را به جا آوردند و گفتند:

    اى رسول خدا جان و اموال ما به قربانت حتما مطابق فرمايش شما عمل مى كنيم ، از اين رو هر چه زينب فرستاده بود به او بازگرداندند و ابوالعاص را نيز آزاد كردند.(104)

    104- بحار: ج 19، ص 348.

    موضوعات: داستانهاى بحارالانوار  لینک ثابت



     [ 11:26:00 ب.ظ ]


    فرم در حال بارگذاری ...


      بانوى صبور   ...

    چنين نقل شده است كه مى گويد:

    كه همراه دوستم به صحرا رفتيم . اتفاقا در بيابان راه را گم كرديم ناگهان ! در سمت راست راهمان ، در آن صحراى سوزان حجاز خيمه اى نظر ما را جلب كرد، به سوى آن خيمه رفتيم . وقتى رسيديم ، سلام داديم . بانوى باحجابى از چادر بيرون آمد، جواب سلام ما را داد و پرسيد:

    شما كيستيد؟

    گفتيم :

    ما مسافريم ، راه را گم كرده ايم ، به ناچار گذرمان به چادر شما افتاد، شايد با راهنمايى شما راه را پيدا كنيم .

    زن پرهيزگار و صحرانشين گفت :

    پس روى خود را برگردانيد نظرتان به من نيفتد، تا وسايل پذيرايى برايتان فراهم كنم ! آن گاه پلاسى انداخت و گفت :

    روى آن بنشينيد تا فرزندم بيايد و از شما پذيرايى كند.

    پسرش دير كرد، زن مرتب دامن خيمه را بالا مى زد و به انتظار آمدن پسرش ‍ بيابان را نگاه مى كرد. بار ديگر كه دامن خيمه را بالا زد گفت :

    از خدا مى خواهم اين شخص كه دارد مى آيد قدمش مبارك باشد، از خدا مى خواهم قدم شترسوار مبارك باشد. اين شتر، شتر پسر من است ، ولى پسرم سوار او نيست . شترسوار رسيد و بر در خيمه ايستاد و گفت :

    اى ام عقيل ! خداوند در مرگ فرزندت عقيل اجر بزرگ به تو عنايت كند.

    زن پرسيد: مگر پسرم مرد؟

    گفت : آرى !

    پرسيد: سبب مرگش چه بود؟

    گفت : در كنار چاه آب بود، شترها براى نوشيدن آب هجوم آوردند و او را به درون چاه انداختند!

    زن مصيبت ديده خويشتن دارى كرد و گفت :

    اكنون پياده شو از مهمانان پذيرايى كن !

    سپس گوسفندى را به آن مرد داد و او نيز گوسفند را كشت ، غذايى تهيه كرد و برايمان آورد. ما در حالى كه غذا مى خورديم از صبر و بردبارى و قدرت روحى آن بانو در شگفت بوديم .

    پس از صرف غذا، به نزد ما آمد و گفت :

    آيا از قرآن چيزى مى دانيد؟

    گفتم : آرى !

    گفت : آياتى از سبب آرامش خاطر و تسلى قلبم بشود، بخوان .

    گفتم : خداى سبحان مى فرمايد:

    و بشر الصابرين الذين اذا اصابتهم مصيبه قالوا انا لله و انا اليه راجعون اولئك عليهم صلوات من ربهم و رحمه و اولئك هم المهتدون (102)

    زن آيه را كه شنيد با هيجان شديد گفت :

    تو را به خدا سوگند! اين آيه در قرآن به همين گونه است ؟

    گفتم : به خدا قسم در قرآن همين طور است .

    زن گفت : درود و رحمت بر شما باد!

    سپس از جا برخاست و به نماز ايستاد و چند ركعت نماز خواند.

    آنگاه دست نياز به درگاه الهى برداشت و گفت :

    بار پروردگارا! آنچه دستور دادى انجام دادم (در مرگ فرزندم صبر كردم ) تو نيز درباره من به وعده خود وفا كن !

    با گفتن اين جمله به اشك و ناله در مصيبت فرزندش خاتمه داد!

    سپس گفت :

    اگر قرار بود كسى براى ديگرى هميشه بماند….

    در اين حال من با خود گفتم :

    لابد مى خواهد بگويد پسرم برايم مى ماند، چون به او نيازمندم ، ولى با كمال تعجب ديدم سخنانش را ادامه داد و گفت :

    محمد صلى الله عليه و آله براى امت خود جاودانه مى ماند.

    ما از خيمه آن بانو بيرون آمديم با خود مى گفتم :

    در حقيقت من كسى را كاملتر و بزرگتر از اين بانو كه خدا را با كاملترين صفات و زيباترين خصوصيات ياد كرده نديده ام و آنگاه كه دانست از مرگ چاره اى نيست و بى تابى درد را دوا نمى كند و گريه عزيز از دست رفته او را بار ديگر زنده نمى كند، صبر جميل پيشه كرد و پسرش را به عنوان ذخيره سودمند در پيشگاه خدا براى روز نياز و گرفتارى به حساب آورد.(103)

    102- بشارت ده به صبر كنندگان ، آنگاه كه مصيبتى به آنان رسد گويند: ما نيز از خدائيم و به سوى او بازگشت مى كنيم . درود و رحمت خدا بر چنين اشخاص و آنان هدايت يافتگان است .

    103- بحار: ج 82، ص 151.

    موضوعات: داستانهاى بحارالانوار  لینک ثابت



     [ 11:26:00 ب.ظ ]


    فرم در حال بارگذاری ...



      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    این وبلاگ بمنظور معرفی شاخه ای از ابعاد وجودی امام حسن مجتبی (ع) به فعالیت مشغول شده است.
     
     
    مداحی های محرم